تبليغاتX
مـن گـو لـه
 
مـن گـو لـه
 
 
دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد .......... مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد
 
خدائیش اینرا که خواندید بعداً به روم نیارید ها ! خجالت میکشم !

حالا رفته بودم که کفشهامو واکس بزنم . خیلی کم پیش میاد که من از این نا پرهیزی های نظافتمندانه بکنم . آخرین باری که چنین فتوتی کردم را عمراً بخاطر نمی آورم ...

من یک جفت کفش مشکی دارم که تا بحال سه بار منرا برده زندان ! خیلی باحاله ! بار اول سال ۸۲ . در جریاناتی که افتاد و ندانی و بماند یک روز عصر در دفتر مرحوم من باز شد دوتا شاکی جیغو با آژان راست اومدن تو . کار به مش ابراهیم و منشی و حسن و حسین هم نکشید . راه را بلد بودند یکراست آمدند تو اتاق کار خودم . و نه سلام و تعارفی آقا پاشو بریم . خب منتظر بودم هر چند که نه اینقدر زود . من آنروزها درگیر "یک ماجرای" کاملاً شخصی بودم که عموماً ترجیح میدادم درگیر هیچ چیز دیگری غیر از آن نباشم . خوشم می آمد انگار ! بدترین اتفاقی هم که می افتاد فقط به این فکر بودم که حالا این وسط "این ماجرا" را چه کنم . این اتفاق شاید زیاد به اختیار خودم هم نبود . ناچار بودم و این ناجوانمردانه ترین ناچاری زندگی من بود . بگیر و ببند همانروز بمن یاد داد که دقیقاً در جائی که آدم خیال میکند که هیچ چیزی نیست اتفاقاً همه چیز هست ! چند روزی را بازداشت گذراندم تا قرار شد سوء تفاهمهای دوران نونهالی من که با چند سال تاخیر تازه خودش را نشان داده بود در دادگاه رفع بشود . آن سوء تفاهمها هرگز رفع نشد که حالا خواهم گفت . در این مدت چون از بابت "آن ماجرا" تامین بودم زیاد هم بدم نمی آمد چند وقتی را به مناسبت همین بازداشت تعطیل باشم و نرم دفتر . در آن مدت همین کفشها را از دو بند به هم گره زده بودم آویزان کرده بودم کنج تخت شبها بی رمق با انگشتهام میزدم بهش که تلو تلو و تاب بخورند من همینطور که تماشا میکردم در فکر غرق میشدم ...

دفعه ی بعد سال ۸۴ خودم رفته بودم که بعد از بوقی یک پیگیری کرده باشم از یک پرونده ی خیلی کهنه که بنا به یک استعلام کاری خیلی نیاز داشتم که نباشد یا زودتر بسته بشود . خریتی کردم که انگار فقط از من بر می آمد . راست پاشدم رفتم در شعبه ای که از همان شعبه حکم تعقیب داشتم گفتم سلام علیکم بی زحمت منرا بگیرید پدرم را دربیاورید ! آنها هم در کمال حسن نیت و رفاقت و دوستی به درخواست من عمل کردند ! باز همین کفشها پام بود . آن دوره دو قسمت شد : یکی بازادشتگاهی که هنوز نمیدانم کجا بود و سه روزی مقیم بودم یکی هم وقتی که منرا بردند توی بند که تقریباً سه هفته کشید . بازداشتگاه که بودم بدلیل کمبود امکانات کفشهایم گاهاً مجبور میشدند با حفظ سمت نقش بالش را هم برای من بازی کنند ! اگر خواب مرگ میشدم جفت میکردم میگذاشتم زیر سرم درحالیکه بخاطر زمختی شان به سازنده اش فحش میدادم نم نم خوابم میبرد !

دفعه ی سوم هم همین شد ولی طولانی تر . و نه دور که همین پازسال بود . من دقیقاً در حال دوری و گریز بودم از "همان ماجرا" که چند روز بعدش نا غافل گرفتار شدم . رنج جسمی من مضاف شده بود بر آنچه روانم میکشید و ایندوتا را سردرگمی های قانونی شدت میداد . هرگز فراموش نمیکنم اولین باری را که در آن مدت بشدت خوابم گرفت و خیلی جدی در خنده دار ترین جای عالم گرفتم خوابیدم : حیاط دادگاه انقلاب ! هی میبردند بالا هی می آوردند پائین . دوباره بالا ، پائین . منهم که زار ، سربازی که یک سر غل و زنجیرم بهش وصل بود تقریباً مجبور بود منرا کول بگیرد نه برای من برای راحتی خودش ! و بعد نمیدانم منتظر چه بودیم که مدتی را با صدتا بپا پاس کردند تو حیاط . من ناگهان احساس کردم بقچه ی تمام خوابهای نکرده ی این چند روزه را وسط همان حیاط کذائی برای من باز کرده اند . دوباره کفشها را جفت کردم گذاشتم زیر سرم در میان بهت عالمیان دراز شدم آقا جای دشمن شما خالی خوابیدما ! بعد که بردند بند شبها با بند کفشهام زنجیر درست میکردم . چند روز بعد کفشها را یک بی پدری دزدید ولی ظاهراً چون دید من هیچ سرمایه دیگری غیر از آنها ندارم آخرش تو هوا خوری انداخت گوشه ای که پیداش کردم . دنیا را بمن داده بودند !

اینها را که گفتم کمی تا قسمتی غمناک بود . میدانید من الآن به چی یکساعت خندیدم ؟ اینکه من از سال ۸۲ تا الآن کفش نخریده ام !

 |+| نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387 ساعت  10 بعد از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
  بالا