|
مـن گـو لـه
|
||
|
دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد .......... مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد |
دختر حسن آقا سلام ...
حالا درست میشود نه سال از آن روزی که توی دفترچه تقویمم نوشتم : ۸ صبح میدان رسالت . آمده بودم که ترا مهمان بیاورم خانه ام . آن خانه با صفا و دنج و تنهائی که در نارمک داشتم و غیر از خودم خیلیها عاشقش بودند . چند باری دیده بودمت ولی بی توجه . اولین باری هم که آنروز رسماً دیدمت بعدها بمن گفتی که چه بی توجه ! آنروزها تو چقدر آماده بودی برای توجه ها و نگاههای مردانه . اصلاً چقدر تو مورد توجه بودی ! و به جور دیگریش منهم بودم . هر چند که متوجه آنهم نبودم . آنروزها را تازه از ارشاد و میز ریاست انجمن نمایش و دایره هنری و روی صحنه و دستها و سوتها و هوراها و بعد هر چه سیاسی کاری بود زده بودم بیرون و خواسته بودم که برای خودم باشم به گور پدر هر چه توجه . نیم سالی بود که دبیر ریاضی شده بودم و چقدر عاشق خودم بودم با معلمی ام . تو را هم از همان معلمی دارم یادت هست ؟
آنروزها من آنقدر خسته و رنجور بودم از آنهمه دریا و دنیای دروغ که به هر جا که میرفتم بود و حتی جزئی از محل و محیط کارم شده بود . منهم زده بودم بیرون و چقدر تشنه بودم که کسی را راست ببینم . بگذار بگویم که من قبل از تو راستی ات را دیدم که بیخود شدم و چشم بسته بتو عنان دادم . تو همانروز برای من یک برس خریدی . گفتی آقا معلم بد اخلاق یک دستی به آن موها بکش ! من چقدر غریب بودم با اینکار ! یکساعتی گذشت تا من عمق آن حمله محبت را فهمیدم ! آن عجیبترین اتفاقی بود که تا آن لحظه برای من افتاده بود . کسی بمن برس بدهد ؟ خدایا یعنی رفاقت اینقدر بی پیرایه و صمیمی هم میشود که باشد ؟ و چقدر به ریش خودم خندیدم و بعد چقدر دلم برای خودم سوخت که اینقدر کسی بمن برس نداده باشد که حالا ندانم باید چه واکنشی داشته باشم ! چقدر سخت شده بودم آن روزگار با نهایتاً ۲۴ سال سنی که داشتم .
من با تمام فراری که از خیلی چیزها میکردم ولی در همانها کاملاً ذوب بودم . وقتی روزنامه اسامی رد صلاحیت شده های مجلس ششم را داد من چهار راه کوکا کولا بودم و آن شب از همانجا تا خانه ام را پیاده برگشتم و توی راه گریه کردم حتی ! دلم سوخته بود با اینکه دلیلش را نمیدانستم . چقدر دلم میخواست که دلم این چیزها را دیگر نخواهد و تو تمام آن نخواستنهای من بودی . به جبران این لطفی که خودت هم نفهمیدی و بمن کردی خودم را با تمام وجود به اختیار تو دادم . تو غرق بودی در شادیها و لذتهائی که خودت هم از آنها شرم داشتی . من همیشه حرفهایت را جوری می شنیدم که انگار به هیچکس نمیگوئی آنهمه حرف را . تو هم اینرا خوب میدانستی که آنقدر مطمئن هر آنچه بود و نبود را میگفتی . تو سبک میشدی و راحت و من سخت میشدم و سنگین . اینرا هیچوقت نگفتم .
و هر لحظه خودم را بتو دادم . یادت هست که آن جلسه کارگزاران را چه راحت نرفتم ؟ باورت نمیشد ! من نرفته بودم و تو خودت رفته بودی آنجا دنبالم و طرف گفته بود آمد دم در دفتر را امضا کرد یک سیگار کشید رفت . یارو از تو پرسیده بود اتفاقی افتاده ؟ و تو خودت مانده بودی چه جوابی بهش بدهی ! همیشه ولی حسرت آنرا کشیدم که تو از آنهمه بودن من ذره ای استفاده کنی برای خودت و نکردی . بعدش خودت را پیش من سرزنش میکردی که آقا معلم فلان ! هیچی نمیگفتم و میخندیدم . انگار از آن لبخندها بیشتر خجالت میکشیدی . خوب و خیلی جاها دیده بودی که چطور هوار و فریاد میشدم به سر ملت و میگفتی با این خنده ها بیشتر از آنها بسرم داد میکشی .
به کوتاه زمانی شد اینکه من حتی کمتر سر کلاس درسم هم بروم . تو در اوج بحرانی بودی که دقیقاً خودت هر دم بحرانی ترش میکردی . آنموقع یکی از هزاران سال دانشجوئی ام را هم میگذراندم . دانشگاهی که آنرا هم دیگر نرفتم . اینبار نه اخراج شدم و نه انصراف . همینطور دیگر نرفتم . و آیا دیگر وجودی از من مانده بود که آنرا با خودم جائی ببرم ؟ خودم را به معنای واقع به دیوار و در میزدم ، تنها غصه میخوردم ، ساکت رنج میکشیدم ، بی هدف می نوشتم و همه اینها برای اینکه وقتی با تو هستم نشکنم و نریزم که مبادا بشکنی و بریزی . تو را میبردم پارک و اینرا هنوز هم از بسکه نمیتوانم چنین کاری را در خودم ببینم باور نمیکنم ! یادت هست آنروزی که دختر و پسرها دست در دست هم عاشقانه از جلوی ما رد میشدند و پسرها همه شان کچل بودند ؟! من میخندیدم و شعر میخواندم :
مهدی کچل مهدی کچل سور مهیا شده ، چر چر ما جور مهیا شده !
دخترکی بور مهیا شده ، خفته و خود عور مهیا شده
منقل و وافور مهیا شده ، هم آب انگور مهیا شده
مهدی کچل سور مهیا شده ، چر چر ما جور مهیا شده !
و مهدی کچل را بلند میگفتم و تو جیغ میکشیدی که یواش ! یارو شنید !
تو با من نه ، با خودت چه کردی آخر دختر حسن آقا ؟ میدانی ؟ من به همان زودی که غرقت شدم به همان زودی هم کشیدم کنار که لااقل بتوانی بدور از شرم حضور من همان گذشته ای که بهش راضی بودی را داشته باشی . غرق شدنم حتی به سه روز هم نکشید . و غرقه شدنم به شش ماه . اگرچه جابجا می آمدی و پیدایم میکردی . و هر بار سعی کردم ندانی که خودم خواسته بودم که پیدایم کنی . میخواستم وقتی دیدمت خودم را زیر منت تو ببرم که ممنون که پیدایم کردی ! آخرین باری که فرامرز بتو تلفن زد و گفت علی اینجا و علی فلان اصلاً از پیش خودم زنگ زده بود خره ! آن باری که منرا در موسسه ام در کریمخان پیدا کردی آن پیک کنکور را خودم تصادفاً (!) فرستاده بودم دم خانه ات ! وقتی آمده بودم پونک خودم از آن رفیقت خواستم که بعد از بوقی بتو سر بزند و آدرسم را بدهد . و همانطوریکه اینبارها همیشه خواستم که پیدایم نکنی . بیخ گوش من خانه گرفته بودی و من از همان روز اول میدانستم و تو اصلاً ندانستی که من چقدر راحت به واسطه کسی از خودت میتوانستم اینها را بدانم . وقتی ماجرای آن مردک شد تا همین الآن خودم را از پیشت گم کردم . هر بار گفتم منرا ببیند لابد چقدر خجالت میکشد و سختش خواهد آمد . حالا هم لابد میگوئی ماجرای مردک را از کجا میدانی ؟ بی خیال ...
ولی من تا امروز وفادار ماندم . به تو نه ، به خودم وفا کردم و دلم میخواهد که بدانی اینرا . به خودم پایبند ماندم و مقید که همیشه در ذهنم احترامت کنم . من تکه پاره شدم و تو اینرا همانموقع دانستی و هم دانستی که چرا . گلایه ای هم از تو ندارم . هر چه دارم از خودم است . دوست داشتم و دلم خواست این پاره پاره شدن را و این مهجور شدن را . و بارها به خودم گفتم که : در قمار عشق باشد باختن شرط مراد . من به مرادم رسیدم و تو منرا به این مراد رساندی . ممنون !
و حالا هم چه بخواهی چه نخواهی بت عیار منی . خواستن و نخواستنش به انتخاب خودت !
دنباله :

دنباله :
رفقا شب شما یلدا !
میفرماید :
می گرچه حرام است ولی تا که خورد .......... وانگه به چه اندازه خورد با که خورد !
دنباله :
|
|