|
مـن گـو لـه
|
||
|
دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد .......... مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد |
دنباله :
امیدوارم اعاظم جمهوری اسلامی برای رسیدن به مرحله یقین دیگر اینهمه قربانی نکنند !
همان ببعی بیچاره که قربان ما میرود بسه !
دنباله :
چهارم دبیرستان که بودیم یه بار با رفقا قرار گذاشتیم مینی بوس بگیریم بزنیم برم سی سنگان جنگل ! خودیها رو صدا کردیم نفری دو سه هزار تومن گذاشتیم لوازم (!) رو تهیه کردیم و یا علی ! بعد فکر کردیم اگر این وسط و در طول این راه عظیم رفت و برگشت یه وقت بگیر ببندی شد چه خاکی سرمون بریزیم این شد که رفتیم آویزون دوتا از دبیرهامون شدیم که خیلی با هم حال میکردیم گفتیم خرجتونو میدیم شماها هم بیاین ! از ما اصرار از اونا انکار و خلاصه نیومدن . یه دبیر زبانی هم داشتیم که همیشه عضو این بسیج و بیست میلیونی و سی میلیاردی و اینا بود ولی با من خیلی رفیق بود . بهش گفتم جریان اینه و ما اینطوری و اینا و خلاصه اگر اتفاقی افتاد تو در جریانی ها ! گفت باشه ! من تقریباً ده سال بعد زمان انتخابات مجلس یکبار دیگه تصادفاً این آدم رو دیدم که شده بود مال این هیئت نظارت بر انتخابات و فلان و اینا که یادش بخیر ...
دادیم یه پارچه هم نوشتن "اردوی تفریحی تیزهوشان نابغه استثنائی حیرت انگیز و فلان" چسبوندیم جلوی مینی بوس و جمعه صبح اول وقت آقا راه افتادیم تو جاده ! چطور و چگونه اش بماند و تا که خلاصه رسیدیم سی سنگان . بساط کردیم و فلان و یکی دو ساعت بعدش یهو دیدیم یه اتوبوس اومد ایندفعه راستی راستی زده "اردوی سیاحتی دانش آموزان تیزهوش و فلان دبیرستان دخترانه فلان" ! یعنی اگر نمی نوشتن هم دقیقاً قیافه هائی که از اتوبوس پیاده میشد داد میزد که اینا به عمرشون بیشتر از اونطرف جلد کتاب رو ندیدن بدترین فحشی هم که بلدن مثلاً "باهات قهرم" و "تو چقدر بدی" و "ایش" و ایناست ! اول گفتیم بریم یه عرض ادبی بکنیم بگیم همکاریم (!) بعد گفتیم بی خیال ! چندتا خانم معلم هم باهاشون بودن یکی یک عینک غلیظ هم به چشمشون با یه دونه از این آبجی مچاله ها که اونم داد میزد مال این فرهنگی پرورشی اسلامی و ایناست و مخلص کلام اینکه باهاشون یه آنتن قوی هم فرستاده بودن !
تقریباً یکساعت بعدش ما به کار خودمون بودیم دیدیم یکی از رفقا میگه اون خانومه که اونجا وایساده گفته به بچه ها بگو بیان با بچه های ما مناظره علمی کنیم ! انفجار خنده ما جنگل رو ترکوند ! معلوم شد پارچه جلوی مینی بوس ما رو دیدن ! از دور برای اون خانوم بسیار محترمی که از معلمها بود و آنطرفتر ایستاده بود دست و پا تکون دادیم که یعنی تو برو ما میایم ! آقا ما یادمون رفت و یه مدت بعد دور یه نیمکت حلقه زده بودیم داشتیم ۲۱ بازی میکردیم یهو دیدیم همون خانومه بالای سرمونه . حالا ما ورق که تو دستمونه ، دهن هممون هم که بوهای نامشروع میده ، یکی یک سیگار چاق هم تو دست همه تا بیایم به خودمون بیایم خانومه بالا سرمون بود ! بدبخت شاید پیش خودش فکر کرده بود اینطوری که ما حلقه زدیم لابد داریم هسته اتم رو میشکافیم که ضمناً دعوت مناظرشون رو هم به چیزیمون نگرفتیم ! بیچاره وقتی نزدیک شد و وضعیت ما رو دید چنان جا خورد که فوری گفت دبیراتون کجان ؟ گفتیم رفتن تو جنگل ! گفت بهتون ایراد نمیگیرن ؟ گفتیم نه بابا خیلی باحالن الآن هم که نیستن ما یه پا برای ۲۱ کم داریم !
من اونموقع ریاضی و فیزیکم خوب بود ضمن اینکه تو مکانیک هم معادله حرکت پرتابی رو یه روشی اختراع کرده بودم مسئله دقیقاً با همون داده ها از ته به سر حل میشد ! اون قضیه خیلی جدی شده بود و اگر من خودم آنهمه بی تفاوت به این کشفی که کردم نبودم حتماً ستونهای علم یه تکونی میخورد ! فوری از پشت نیمکت پریدم به خانومه گفتم بیا من با شما میام بریم مناظره ! و همینطور خنده خنده رفتیم ! تا رسیدیم به محوطه خوش آب و هوای بساط اونا هنوز ننشسته یه معادله مکانیک انداختم وسط به همون روش خودم حلش کردم گفتم حالا خودتونو بکشین بگین من چیکار کردم ! آقا رفتن کتاب آوردن دفتر آوردن مشورت کردن و اوف قیامتی ! رسماً به همه ثابت شد که ما از اون چیزهائی که رو پارچه جلوی مینی بوس نوشتیم خیلی هم بیشتریم تازه شکسته نفسی هم کردیم ! فقط هاج مونده بودن که ما استعدادهای درخشان حالا چرا اینقدر با حفظ سمت اراذلیم !
یه کمی بعد دیدم خیلی نامردیه اینجوری تنها تنها این شد که تا یه چیزی گفتن فوری گفتم ها ! من اینجا به کمک رفقام احتیاج دارم ! بدون شرح تنها رفتم طرف اردوی خودمون یک ایل آدم با ضبط و نوار و انواع نوشیدنی های مبتذل و تشکیلات برگشتیم . اون آبجی مچاله ارشادیه رو هم ندا دادیم بردن وسط جنگل پی نخود سیاه و د بزن د برقص ! نای نای نای ! یعنی تو بگیر کسی اومده باشه پارتی ولی هیچکاری بلد نباشه بعد تو بخوای قر کمرش رو هم بریزی ! دقیقاً وصف ما بود با اون دختر ببو ها !
یه رفیقی داشتیم خیلی بچه باحالی بود ولی خیلی بیشتر شوت بود ! سرمون گرم بود حالیمون هم نبود بهش گفتیم برو اون آبجی فرهنگیه رو پیدا کن یه کمی کارش بگیر ! ده دقیقه نشد چنان صدای جیغ بنفشی از وسط جنگل بلند شد که تقریباً همه نیم خیز شدیم ! رفته بود بهش تلفن داده بود !
و فرار ! جالب اینکه اون خانوم معلمه هم کمکمون میکرد که زودتر جمع کنیم فرار کنیم !
و این و اینا و اینجوری خلاصه ...
دنباله :
قطره قطره اگرچه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
رنگ سال گذشته را دارد
همه لحظه های امسالم
۳۶۵ حسرت را
همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن
من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان اما چشمی
که به تکرار میکشد فالم
یکنفر از غبار می آمد
مژده تازه تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد
زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد
حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه میخندم
هم نمیدانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم
دیدن دوستان تماشائیست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم
جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند
چهره هائی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز
من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان لالم !
تنهائی ام را با تو قسمت میکنم
سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهائی من
عالمی نیست
غم آنقدر دارم
که میخواهم تمام فصلها را
بر سفره رنگین خود
بنشانمت ، بنشینی
غمی نیست !
حوای من !
بر من مگیر این خودستائی را بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت
عالمی نیست
آئینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم
همدمی نیست
همواره چون من نه
فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن
ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم
شبنمی نیست
شاید به زخم من
که می پوشم ز چشم شرم آنرا
در دستهای بی نهایت مهربانش
مرهمی نیست
شاید و یا شاید ...
هزاران شاید دیگر اگرچه
دیگر به گوش انتظارم
جز صدای مبهمی نیست ...
از ... ؟؟؟
دنباله :
اول آذر بقول نیک آهنگ وبلاگ نویسی ام یکساله شد . دلم نمیخواهد از اما و اگر حرف بزنم ولی انگار ابزار دیگری برای نامیدن کیارش جز همین اما ها و اگر ها ندارم . اگر کیارش بود خدایا چقدر فرق داشت اوضاعم لابد نه ؟ نمیدانستم چه میخواستم بهش بگویم شاید هم اصلاً لازم نبود که چیزی بهش گفته باشم . خودش بود و میدید و من عین همیشه هایم به تاثیر عمیقی که ازش میگرفتم مینوشتم ...
اگر بود لابد برای من در همان کاغذهای یادداشتی که غیر از خودش فقط بمن میداد نامه مینوشت و کارم را وصف میکرد . اگر بود لابد لای همان یادداشتهائی که برای هم می نوشتیم و نامه وار به هم میدادیم به مناسبت این یکسالگی هم بهانه میتراشیدیم و به زمین و زمان دری وری میگفتیم . همیشه همینطور بود . از یکجا و یک موضوع شروع میکردیم آخرش از یک جائی سر درمی آوردیم که هیچ ربطی به موضوع نداشت . کسی نمیدانست فکر میکرد ما در دو کشور از دو قاره جدا هستیم که اینطور بی قرار برای هم نامه می نوشتیم . اصلاً کی از نامه های بین ما خبر داشت غیر از خودمان ؟
هیچوقت هم سر هیچ چیزی با هم اختلاف نداشتیم . بعضی وقتها خودمان از یکنواختی موجود کلافه میشدیم و سعی میکردیم سر یک چیزی با هم اختلاف پیدا کنیم ولی باز هم نمیشد . از بس که در همه چیز مطالعه داشت گاهی هم اینطوری میشد که من سعی میکردم کم بیاورم تا حقانیت را به او داده باشم ولی ناکس فوری یک لیست فرهنگی نمیدانم از کجای من میکشید بیرون که یعنی خر خودتی ! فهمیدم که داری زور میزنی که من حق داشته باشم ! بعد هم فوری موضوع را عوض میکردیم ! یکبار بهش گفتم کیارش این خیلی باحاله که ما این چیزها را به روی هم نمی آریم ها نه ؟! گفت خیلی وقت بود میخواستم اینو بگم ولی نمیدونستم چطوری !
کیارش آن آخرین نامه ای را که ساعتی قبل از مرگت برای من نوشتی من هیچوقت نخواندم . ۱۵ سال است که دارم از همه قایم میکنم که من میدانم که برای من نامه نوشتی . من میدانم که آن نامه دست مادر تو است و من میدانم که مادرت آنرا بمن نداد . کیارش نمیدانم چرا ولی عین رفتار با خودت خواستم حق را به مادرت داده باشم در این خفیه کاری . ولی کیارش کاش میدانستی که چقدر دلم میخواست آن حرفهای آخرین دمت را دیده باشم و خوانده باشم و دانسته باشم . کیارش تو اگر آن لحظه بجای نوشتن نامه بمن تلفن کرده بودی من پدرسگ حتماً بدردت میخوردم . اینرا ۱۵ سال است که دارم با خودم تکرار میکنم . ۱۵ سال است که خودم را به این خاطر نمی بخشم که آن دم پیش تو نبودم . لعنتی میدانم که میدانستی که اگر من تو را بجای نامه در تلفن شنیده بودم این اتفاق هیچوقت نمی افتاد و تو میخواستی که این اتفاق حتماً بیفتد ...
کیارش کاش میشد که بهائی را برای داشتن دوباره تو پرداخت .....
دنباله :
|
|