تبليغاتX
مـن گـو لـه
 
مـن گـو لـه
 
 
دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد .......... مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد
 
ظاهراً من ۱۸ شهریور هم نباید یادم بره هیچوقت . غیر از جلسات دادگاه سرکاری که تا همین شب عید پارسال هم داشتم آخرین باری که اون تو بودم و دادگاهم شد ۱۸ شهریور بود . اولین بار ۴ اردیبهشت ۷۴ بود که اونهم یادم نمیره هیچوقت .

سر دادگاه ۱۸ شهریور گیر سه پیچ داده بودم که اونروز کج و کوله باشم و بی قواره ترین آدمی که یک قاضی میتونه ببینه چون بشدت میخواستم حتی اگر پا داد جیغ و هوار هم بکنم سرش ! تا دم آخر رضایت ندادم لباس زندان تنم باشه و برم تو شعبه وقتی هم دیدم سمبه پر زوره پیراهن رو گرفتم انداختم رو خودم بعد از در که خواستم برم تو درش آوردم انداختم یه گوشه با زیر پیراهنی رفتم تو ! خیلی دلم میخواست همان عندالورود جیغ قاضی رو دربیارم که منم پشتش جیغ بکشم ولی لعنتی هیچی نگفت ! به خیال خودم رفته بودم که بعد از یک عالمه کش و قوس دو سال زندان برام تائید بشه و دیگه چی میتونست بدتر از این پیش بیاد ...

هرچی گفت گفتم آره دقیقاً همینجوریه که شما میگی تازه بدتر . خیلی آدم مدیری بود و من با اینکه کوتاه نیامده بودم که آدم وار جواب بدم ولی ناخودآگاه بی خیال شر شده بودم و فقط همینطور آروم سعی میکردم نیمچه جفتکی بندازم ! که یهو نمیدونم چی شد که بعد از تمام حرفها تهش برگشت گفت "اینجا نوشته هروئین هم که میزنی و ..." . من همیشه اینقدر از این هروئین بدم میومده که حتی تحمل اسمش رو هم هیچوقت نداشتم . هرگز هم تجربه خودش رو نداشتم ولی همینطوری همیشه برام بدترین فحشی بود که میشد داد . بلند شدم چنان هواری کشیدم گفتم اولاً چه ربطی داره این به پرونده شصت سال پیش من دوماً اینکه اول اوائل تو بازجوئی ها هرچی گذاشتن جلوم تندی امضا کردم گفتم بعدی بخاطر پذیرشم نبوده میخواستم زودتر تموم بشه برم بیفتم گوشه خودم سوماً اینجا هر آنچه دوست داری بهم بگو فقط خدا رو شاهد میگیرم که اگر تو یا هر کس دیگری یکبار دیگه این اسمو رو من بگذاره پای هرچی که بخواد بشه هستم ولی قیامت میکنم . زندان اگر جای لجنیه من خود لجنم .

یهو خیلی آروم تمام برگه های جلوش رو زد کنار برگشت گفت تو با کی لج کردی ؟ تندی گفتم با خودم . شما کاری نداشته باش انشاتو بنویس من خزعبل ترین آدمی هستم که اگر تو دادسرای جنائی هم بودی کمتر عین من میدیدی . یهو گفت نیستی دیگه ! من الآن گفتم هروئین تو اصلاً بهت بر خورد ! سه جلسه داری میای اینجا تقاضای وکیل هم نکردی اولین بار بود از خودت دفاع کردی . ضمناً بگیر بشین !

بعداً همون آدم حکم من رو معلق کرد مدتی هم که بازداشت و اون تو بودم رو از دو سالم کم کرد و بدون هیچ دنگ و فنگی من اینقدر راحت آزاد شدم که فکرش رو هم نمیکردم . درباره اش شنیده بودم خیلی گیره آخه راهروهای دادگستری با دفاتر مشاوره و وکالت هیچ فرقی نمیکنه دقیقاً تا به طبقه چهارم برسی تو راه پله ها کاملاً بهت گفتن که قراره کیو ببینی و چی بگه و تو هم اینارو بگو ! خیلی باحاله !

و بعد باحالترینش غروبی بود که من بشدت منتظر بودم آزادیم رو بخونن دو بار هم آزادی ها رو خوندن من توش نبودم ! موقع آزادی آدم خیلی دردش میگیره نمیدونم چرا ! انتظار انتظار وای ی ی ی ! دیگه بی خیال شده بودم با این ارشد کابین نشسته بودیم سیگار میکشیدیم همینطوری گرفتمش به حرف بدبخت تا اومد یه چیزی بگه یهو بلندگو اعلام کرد : مددجو علیرضارضائی فرزند ..... خلاص ! ولی اگر فکر میکنید من اون شب به همین راحتی ها خلاص شدم اشتباه میکنید ! من موقعی که کارت عکس شدم تا اینور کمر ریش داشتم تا اونور کمر مو ! موهارو که خود زندان میزنه هیچ . ما خودمون هم پریروزای آزادیمون نمیدونستیم که یه پاکت سیگار داده بودیم به آرایشگر بند رفته بودیم ریش که خوبه سیبیلمون رو هم زده بودیم ! اولین بار هم بود که همچین غلطی میکردم ولی خب نتیجه میشه اینکه اینی که داره آزاد میشه با اونی که موقع آزادی با کارت عکس تطبیقش میدن زمین تا آسمون فرق میکنه ! و به همین راحتی تا ثابت بشه که من به حضرت عباس و بقول بچه های بند همون "درویش" هستم آقا باز دوباره مارو بردن زیر ۸ تمام مراحل عکسبرداری و حتی انگشت نگاری تکرار شد ! حالی از ما گرفته شد دم آزادی که نگو فقط این فکر که بالاخره اونشب میتونم یک شام اساسی بزنم به بدن و اگر پا داد یه قوطی پپسی هم باز کنم و بجای سیگار مگنا و فروردین همون وینستون خودم رو بکشم منو تو اون یکی دو ساعت طی مراحل نگه داشت !

همین دیگه همین ! بعد هم گفتن خوش اومدی برو گمشو هرّی و من ظفرمندانه برگشتم به آشیانه فاخته که اسم اتاق منه تو خونه و الآن هم همون جام !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت  1 قبل از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
و حالا ماه مبارک است ... رمضان ...

اول ماه رمضان که میشد نفری یک شانه تخم مرغ میگذاشتیم روی ایرانیت پارکینگ تا زیر آفتاب حسابی بگندد ! شبهای ماه مبارک پای ثابت مسجد بودیم ! اولش میرفتیم دویست تا چائی و خرما میخوردیم بعد میزدیم تو محوطه مسجد و همانجاها پرسه میزدیم تا مراسم قرآن خوانی و سخنرانی و قلان حسابی گرم بشود . بعد میرفتیم از جاساز (!) تخم مرغ گندیده ها را درمی آوردیم در کمال نامردی از بالای دیوار می انداختیم تو قسمت زنانه مسجد ! شپلق و آخ ! تخم مرغ گندیده چنان بوی مزخرفی دارد که هرگز با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست ! جالبش اینست که به این زودیها و راحتی ها هم بوی گندش از بین نمیرود و به چشم دیده ام بدبختهائی که در شبهای مبارک بجای خیر و برکت تخم مرغ گندیده از آسمان برایشان نازل میشد حتی لباسهایشان را می اندختند دور ! یکبار هم دیدم دم مسجد مادری از زنانه آمد بیرون همینطور بچه اش را کتک میزد میگفت "سگ مرده گربه مرده چیه این ؟!" و این سگ مرده گربه مرده مدتها سوژه بود برای ما !

یه بابائی کنار مسجدمان نیمچه مغازه ای داشت خربزه و هندوانه و میوه بساط میکرد میفروخت و ما یک قسمت از برنامه شبانه مان اینبود که منتظر بمانیم طرف برای عرض آره و اینا به حاج آقا مجبور بشود برود داخل مسجد تا ما به برق و بادی برویم سر بساطش و حداقل هفت هشت تا هندوانه بلند کنیم برویم چهارتا خیابان آنطرفتر بخوریم ! شبهائی که با خودمان چاقو چنگال داشتیم خوشبخت بودیم در غیر اینصورت به هر طریقی که با اعضاء بدنمان امکان پذیر بود هندوانه را باز میکردیم و با دهن یکسره واردش میشدیم و عین انسانهای اولیه میخوردیم و در همان حال به هم میخندیدیم ! تا اینکه یارو شصتش تیر خورد و یک شب در ساعت مقرر بجای مسجد رفت لای درختچه کاجی که آن روبرو بود قایم شد تا اولیمان رفت سر بساط عین پلنگ پرید بیرون و بدبخت یک خربزه برداشته بود که ما فوری هوار کشیدیم "داریوش داره میاد" و اونهم خربزه را انداخت زمین و آن بساطی نگون بخت درحالیکه یه پنجه تا گرفتن رفیقمان فاصله داشت روی همان خربزه چنان خورد زمین که بعداً تا آخری که من طرح کاد بهداری میرفتم می آمد آنجا برای دوا درمون !

آخر شب هم که تعطیل میشد میپریدیم جلوی زنانه و چون از روزش با خانمهای مربوطه مان هماهنگ کرده بودیم که شب چی بپوشند و چطوری که لای آنهمه چادر سیاه پیدایشان کنیم اینبود که بقیه کار زیاد سخت نبود و جالب اینبود که خانمهای مربوطه گاهی سر بسر ما میگذاشتند و با هم هماهنگ میکردند که مثلاً با ریخت و لباس آن یکی بیایند مسجد که ما برویم درباره همدیگر ازمان اعتراف بگیرند هیچی ندارها ! قیافه ها را که نمی دیدیم لای آن شلوغی هم صدا را درست حسابی تشخیص نمیدادیم و آنها هم از این ماجرا نهایت سوء استفاده را میبردند ! و تا بخواهیم بفهمیم چی شده نظر رفیقمان را درباره رفیقشان و اینکه اگر خدا قسمت کند چه کارهای بدی در آینده میخواهد باهاش بکند را کاملاً برای خودش تشریح کرده بودیم !

ولی شبهای احیاء مشکی میپوشیدیم و پیراهنمان را می انداختیم روی شلوار و مرفتیم تو و تا آخر قرآن بسر و سحری که مسجد میداد میماندیم و در آن تاریکی گاهی وقتها صدای گریه همدیگر را هم میشنیدیم یا گاهی وقتها اینرا هم میشنیدیم که به خدا خواهش التماس میکردیم که برایمان این کن و آن نکن و خدا هم که چقدر گوش میداد ! بعداً که می آمدیم بیرون هم به روی هم نمی آوردیم هیچکدام از اینها را !

و اینکه یک شب دیدیم حاج آقای مسجد با یکی از مقربین درگاه کنار همان درختچه کاجی که گفتم ایستاده اند دارند حسابی مخ تیلیت میکنند ما پریدیم رفتیم از یه ماشین بنزین کشیدیم یواشکی ریختیم روی درختچه بعد یک خط بنزین کشیدیم تا بیست قدم آنورتر و کبریت و انفجار آتش وسط لاس و فرار و دیگه خودتان تجسم کنید که چی شد ! درختچه هم کاملاً سوخت دیگر هم هیچ خاک بر سری نمیتوانست برود لایش قایم بشود کمین ما را بکشد موقع دزدی !

و حالا هم ماه مبارک است و اما ما کجائیم ؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387 ساعت  1 قبل از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
و بدینوسیله امروز یکم شهریورماه این وبلاگ نه ماهه شد ! حالا داشتم تاریخهای مشابه ماههای قبل را تو صفحه هام نگاه میکردم اینقدر دلم برای خودم سوخت که نگو ! ۵۵ روز دقیقاً از روز اول آذر پارسال در یک صفحه بنام نه طنز نوشتم که بلاگفا فیلترش کرد بعد رفتم تو صفحه دیگری به نام نه طنز+۱ (که یعنی نه طنز بعد از فیلتر !) در همان بلاگفا نوشتم دقیقاً سه ماه بعد ۲۵ فروردین آنهم روی اینترنت فیلتر شد اسمش را گذاشتم ۱+نه طنز+۱ (که یعنی نه طنز بعد از دوبار فیلتر !) و ادامه دادم دیدم سر و صدای همه در آمده که دسترسی ما به صفحه محدود شده و فلان رفتم صفحه دیگری بنام 1- نه طنز-1 (که یعنی نه طنز قبل از دوبار فیلتر !) و دوماهی آنجا نوشتم که خُسن آقا دست ما را گرفت آورد اینجا در بلاگر . ماه قبل در همین بلاگر که چند روزی دستم از صفحه کوتاه ماند نشد که بخاطر هشت ماهگی بگم لی لی لی لی حالا هم که این ! یعنی دیدم من این نه ماه را نشد که یکجا نوشته باشم و بگویم این صفحه نه ماهه شد ! مجموعاً تمام صفحاتم شامل فیلتر و فیتیله نه ماهه شده و من حالا یک کمی خوشحالم ! البته آن صفحه ۱-نه طنز-۱ هنوز هم برایم فعاله که بنام من گو له توش می نویسم و حرفهای پراکنده و عموماً نامربوط (!) را آنجا میزنم !

و داشتم فکر میکردم که من نه ماه است با تمام این اوصاف دارم با همه در دنیای مجازی حرف میزنم و نه ماه است که با هیچ کس در دنیای واقع کلامی حرف نزده ام . آن روز اولی که بعد از حدود ۱۵ سال دوباره یک چیزی نوشتم حتی دقیقاً نمیدانستم که وبلاگ یعنی چی و کجا و چگونه . من فقط تایپ بلد بودم و نوشتن بلد بودم و یک کامپیوتر متعلق به زمانی که هیتلر گروهبان ۲ بود داشته و دارم بنام اصغر لگن که برای روشن شدن دقیقاً باید در سرازیری بگذاری دنده ۲ بگی یا علی هل بدی و یک خط اینترنت دایال آپ که تمام این مجموعه با سرعت ۲ کیلومتر در ساعت در پشت صحنه همین صفحه ای که می بینید در حال انجام وظیفه است !

نبوی منرا آورد به وبلاگ . من آنموقع تازه آزاد شده بودم که میشد بعد از ۱۱۳ روز در کابین ۴ بند ۲۰۴ و هنوز داشتم دنبال خودم میگشتم . گاهاً می آمدم در نت پرسه میزدم و آنهم برای اینکه ببینم میتوانم پیدا کنم که نبوی الآن چه و کجا دارد می نویسد یا نه ؟ غیر از روزنامه دیگر نبوی را جای دیگری نخوانده بودم . به آدرسهائی برمیخوردم که پیام فیلترینگ رویش نوشته بود و من حتی نمیدانستم که فیلترینگ چی هست و فیلترشکن چی هست و اگر بهم میگفتی این صفحه اینجوری باز میشود میگفتم برو بابا ! یک شب ۲۸ آبان سر از صفحه ای بنام نبوی در بلاگفا درآوردم . دیدم نوشته ها جدیده و تاریخها به روز . چه حالی کردم ! سعی کردم از روی تمام جاهائیکه در صفحه با کلیک فعال میشد بفهمم چطوری میشه در همچین جائی نوشت ! یکی از آنها وبگذر بود . کلیک کردم و یک سری اطلاعات ثبت کردم به خیالم که حالا باید منتظر باشم تا یک صفحه برایم بفرستند بگویند بفرما اینجا بنویس ! من هنوز هم کسی را در عالم واقع برای اینجور مواقعم ندارم که ازش بپرسم حالا از اینجا به بعد باید چه غلطی بکنم ! بعد برای وبگذر نامه نوشتم که ببخشید حالا که اینهمه منرا تخلیه اطلاعاتی کردید من کجا باید بنویسم ؟! و دو شب بعدش اول آذرماه من تازه فهمیدم سه تا محل بالاتر از آدرسی بودم که دنبالش میگشتم . و کار شروع شد . من از این بابت به نبوی حتی خیلی بیشتر از آنی که خودش میداند مدیونم . با تمام اختلاف سلیقه هائی که حالا چون بزرگتر شده ام (!) ممکن است با او داشته باشم !

شاید خیلی خوب بود و خوب میشد که من حتی به سر سوزنی تصور اینرا داشتم که کار آنروز آغازین نوشتنم به امروز و اینجا خواهد کشید . اگر اینطور می بود بهرحال و لابد سعی میکردم حداقل امکان و امکانات بی وقفه نوشتن و متوقف نشدن را برای خودم فراهم کنم و یا اگر نمیشد اصلاً کار را به اینجاها نکشانم که به یکروز ننوشتن حتی خودم را مدیون دیگران بدانم . اینجا برای من که هیچ جائی را بجز آن ندارم هزینه دارد همانطوریکه من برای جریان حاکم در کشورم در اینجا هزینه دارم . من اگر به سیاق سال قبلم و درست در همین روزی که سه روز بعد یکسال میشود که به اسارت قوای اسلام درآمدم می بودم و من اگر بدون این صفحه و همان کسی که بزرگترین هنر آفرینی اش یادداشت نوشتن در ایستگاههای انوبوس شده بود میماندم و من اگر همان معتاد آدم زیر پا افتاده ای که آخری ها به مصرف کراک افتاده بود میماندم هیچ هزینه ای برای وضع حاکم نداشتم بلکه منفعت هم بودم اما حالا و اینجا برایش هزینه دارم .
من اولین کشیده خداوندی را وقتی خوردم که در ۱۸ سالگی گفتند سرطان داری برو بمیر ! رفتم ولی نمردم و از بعدش تازه همه چیز شروع شد و همه چیز را شروع کردم . یکسال بعدش شروع سریال دانشگاه رفتنهای من و اخراج شدنها و دوباره کنکور و دوباره رفتن و دوباره همان بود که ۱۲ سال در هزار رشته برایم طول کشید . همان سال پای من به ارشاد و دایره ادبی هنری باز شد که عندالورود به عنوانی هم منصوب شده بودم که خیلی بلندتر از قدم بود . مثلاً سرپرست انجمن نمایش بودم و فلان . بعد ادبی هنری بعد گروه نمایشم که با آن عرش را سیر میکردم بعد نمایشنامه هائی که می نوشتم بعد افتادن در جریانهای اجتماعی که پای منرا به جای جدیدی باز کرد که دادسرا داشت و بازداشتگاه داشت و اجرای احکام داشت و فلان . اولین باری که دستبند خوردم داشتم خودم را میکشتم که آزادی دستهایم را ندارم و اینقدر بی تابی و بیقراری بخاطر همان یک دستبند کردم و اینفدر شلنگ تخته انداختم که تا آخرش هم به دستبند خوردن عادت نکردم ! بعد بازداشتگاه برای من شد همان وصف . همیشه میگفتم تنها و بهترین راه برای نابودی من نیم ساعت بازداشت است و اینکه پشت دری باشم که نتوانم بازش کنم . پارسال اینقدر راحت رفتم آن تو که اصلاً بهم برخورد ! دقیقاً که انگار بره ای را بخواهی به بند بکشی . همانقدر راحت و بی هیچ تقلا . و بجای آنکه همیشه از روی صحنه نمایش و یا تجمعهای مربوط به دورانهای متعدد دانشجوئی یا اوج یک فعالیت اجتماعی یا هرجای مشابه دیگری اینبار در رختخواب بودم که آمدند بالای سرم و گرفتند و بردند . خواب بودم . ۱۱ صبح بود و من خواب بودم و آقا پاشو بریم و رفتیم به همین راحتی . یک چیز زندان خیلی خوب است . آدم آنجا فکر میکند . فکر کردم ببینم چه شد که بخاطر تخلفات اداری سالهای ۷۷ تا ۷۹ که بزرگترین جرمم این بود که سالن اداره را میدادم برای جلسات جامعه مدنی باید سال ۸۶ با ۹ سال تاخیر بروم آن تو . فکر کردم ببینم چه شد که من از بالای سن نمایش آن سالنهای باشکوه کشیده شدم پائین . چه شد که من فقط شش ماه توانستم یک دبیر ریاضی باحال باشم و بعد اخراج شدم . چه شد که وقتی رفتم برای خودم موسسه ای باز کردم و چپیدم گوشه ای خودم ناچار میشدم در آنجا را بروی خودم ببندم و روزها همانجا پشت در بمانم و همانجا در دفتر کارم روی زمین بخوابم و همه ، همه جا را دنبالم بگردند و به ذهن هیچکس نرسد که من پشت در دفتر خودم هستم . چه شد که آخرش در آنجا را برای همیشه بستم . چه شد که افتادم به پارک بهجت آباد که هر مزخرفی که دستم بدهند را ببرم گوشه ای دود کنم . آنی که وقتی میرفت بالا همه برایش دست و سوت و هورا بود چه شد که شش ماه رغبت نکرد حتی صورتش را اصلاح بکند .

دیدم اگر همین الآن دوباره از نو از مادر متولد بشوم باز هم دقیقاً همان کارهائی را خواهم کرد که تا اینجا کرده ام حتی با پذیرش تمام خطاها که داشتم ولی آنجا یقه خدا را گرفتم داد زدم گفتم که تو لعنتی به من چه داده ای که اینقدر ازم میخواهی ؟ در بهترین روز و روزگارم منرا به سرطان یکسال انداختی به ذلت بیمارستان که بعدش که نکشی بگوئی لطف بزرگی بمن کردی ؟ تمام آنچه که میشد با آن زندگی کنم را از من گرفتی بعد خود زندگی را به من دادی که آخه چه غلطی بکنم و تو خودت به خودت رویت میشود که اینرا بگوئی موهبت ؟ چقدر داشتم که اینهمه تاوان نداشتنهای دیگران را به قل و زنجیر و دادگاه و حتی شلاق ازم گرفتی ؟ تو که مدعی هستی از هر کسی به اندازه داشتنش میخواهی و نه بیشتر که آخه من هزار بار گه خوردم نامه برایت نوشتم که بابا ندارم هیچ و هیچ ندارم ولم کن . اگر تو دوست من باشی که من دیگر نیازی به دشمن ندارم . پنج سال نشستم حسرت روزهای نداشته و روزهای اجبار و روزهائی که در نهایت بودن ، نبودم را به دود و گرد و کراک فرستادم به عرش کبریائی تو که در سماوات به این و آن نشانم بدهی بگوئی من اینقدر قادرم که یک نفر را از اوج عزت میتوانم به حضیض ذلت بکشانم ؟ خب بعله تو خدائی تو هر کاری بخواهی میتوانی بکنی تو اصلاً ببینم هنری غیر از این در خدائی ات داری ؟ خیلی مهم است که مثلاً به مانند الآنم چیزی می نویسم و خوشحال باید باشم که هنوز دوباره منرا نگرفته اند بیندازد آن تو ؟ خیلی داری بمن لطف میکنی ؟ تو که همین یکماه پیش به یک قبض تلفن ریغو همینرا هم از من گرفتی . به کی باید من اینها را بگویم آقای خدائی که خودت را از همه شنواتر میدانی به کی ؟ تمام درها را برای کمترین و کوچکترین اندازه بودن روی من بسته ای ممنوع هستم تا دوسال لعنتی به حکم یک دادگاه لعنتی از حتی کمترین فعالیت اجتماعی و اقتصادی . آن ته مانده موسسه ای که اسماً هم که شده هنوز دارمش لغو فعالیت است میفهمی اینها را ؟ پریروز هم که برایم پیغام و پسغام آمد که تا دو هفته دیگر خلاصی و باز دستت از صفحه کوتاه و من اگر اینرا اینجا نگویم لابد آنموقعی که نتوانم بنویسم خلقت فکر میکنند که گرفته اند و کشته اند و بسته اند منرا تو برو حال کن با خداوندی ات و اینهمه نعمتی که به من و خواننده هایم دادی خوش باش صفا کن در عرش قهقهه بزن تو خدائی تو نکنی اینکارها را که بکند ؟

و من الآن و امروز بجای اینکه شاد باشم برای شروع یک ماه تازه و نوشتنم باید مصیبت اینرا بکشم که همین تنها باقیمانده را هم دیگر ندارم و بعدش لابد وقتی منرا در ذلت پارک بهجت آباد ببینی چه حالی میکنی برای خودت نه ؟

فقط یادت باشد که حتی یکبار به تک تک همین نوشته ها نشد که خواستم چیزی را فرستاده باشم توی صفحه و قبلش اسم تو را نبرده باشم ...

خدا نیستی مزخرفی تو ... همین ...
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387 ساعت  9 بعد از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387 ساعت  9 قبل از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
  بالا