|
مـن گـو لـه
|
||
|
دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد .......... مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد |
سر دادگاه ۱۸ شهریور گیر سه پیچ داده بودم که اونروز کج و کوله باشم و بی قواره ترین آدمی که یک قاضی میتونه ببینه چون بشدت میخواستم حتی اگر پا داد جیغ و هوار هم بکنم سرش ! تا دم آخر رضایت ندادم لباس زندان تنم باشه و برم تو شعبه وقتی هم دیدم سمبه پر زوره پیراهن رو گرفتم انداختم رو خودم بعد از در که خواستم برم تو درش آوردم انداختم یه گوشه با زیر پیراهنی رفتم تو ! خیلی دلم میخواست همان عندالورود جیغ قاضی رو دربیارم که منم پشتش جیغ بکشم ولی لعنتی هیچی نگفت ! به خیال خودم رفته بودم که بعد از یک عالمه کش و قوس دو سال زندان برام تائید بشه و دیگه چی میتونست بدتر از این پیش بیاد ...
هرچی گفت گفتم آره دقیقاً همینجوریه که شما میگی تازه بدتر . خیلی آدم مدیری بود و من با اینکه کوتاه نیامده بودم که آدم وار جواب بدم ولی ناخودآگاه بی خیال شر شده بودم و فقط همینطور آروم سعی میکردم نیمچه جفتکی بندازم ! که یهو نمیدونم چی شد که بعد از تمام حرفها تهش برگشت گفت "اینجا نوشته هروئین هم که میزنی و ..." . من همیشه اینقدر از این هروئین بدم میومده که حتی تحمل اسمش رو هم هیچوقت نداشتم . هرگز هم تجربه خودش رو نداشتم ولی همینطوری همیشه برام بدترین فحشی بود که میشد داد . بلند شدم چنان هواری کشیدم گفتم اولاً چه ربطی داره این به پرونده شصت سال پیش من دوماً اینکه اول اوائل تو بازجوئی ها هرچی گذاشتن جلوم تندی امضا کردم گفتم بعدی بخاطر پذیرشم نبوده میخواستم زودتر تموم بشه برم بیفتم گوشه خودم سوماً اینجا هر آنچه دوست داری بهم بگو فقط خدا رو شاهد میگیرم که اگر تو یا هر کس دیگری یکبار دیگه این اسمو رو من بگذاره پای هرچی که بخواد بشه هستم ولی قیامت میکنم . زندان اگر جای لجنیه من خود لجنم .
یهو خیلی آروم تمام برگه های جلوش رو زد کنار برگشت گفت تو با کی لج کردی ؟ تندی گفتم با خودم . شما کاری نداشته باش انشاتو بنویس من خزعبل ترین آدمی هستم که اگر تو دادسرای جنائی هم بودی کمتر عین من میدیدی . یهو گفت نیستی دیگه ! من الآن گفتم هروئین تو اصلاً بهت بر خورد ! سه جلسه داری میای اینجا تقاضای وکیل هم نکردی اولین بار بود از خودت دفاع کردی . ضمناً بگیر بشین !
بعداً همون آدم حکم من رو معلق کرد مدتی هم که بازداشت و اون تو بودم رو از دو سالم کم کرد و بدون هیچ دنگ و فنگی من اینقدر راحت آزاد شدم که فکرش رو هم نمیکردم . درباره اش شنیده بودم خیلی گیره آخه راهروهای دادگستری با دفاتر مشاوره و وکالت هیچ فرقی نمیکنه دقیقاً تا به طبقه چهارم برسی تو راه پله ها کاملاً بهت گفتن که قراره کیو ببینی و چی بگه و تو هم اینارو بگو ! خیلی باحاله !
و بعد باحالترینش غروبی بود که من بشدت منتظر بودم آزادیم رو بخونن دو بار هم آزادی ها رو خوندن من توش نبودم ! موقع آزادی آدم خیلی دردش میگیره نمیدونم چرا ! انتظار انتظار وای ی ی ی ! دیگه بی خیال شده بودم با این ارشد کابین نشسته بودیم سیگار میکشیدیم همینطوری گرفتمش به حرف بدبخت تا اومد یه چیزی بگه یهو بلندگو اعلام کرد : مددجو علیرضارضائی فرزند ..... خلاص ! ولی اگر فکر میکنید من اون شب به همین راحتی ها خلاص شدم اشتباه میکنید ! من موقعی که کارت عکس شدم تا اینور کمر ریش داشتم تا اونور کمر مو ! موهارو که خود زندان میزنه هیچ . ما خودمون هم پریروزای آزادیمون نمیدونستیم که یه پاکت سیگار داده بودیم به آرایشگر بند رفته بودیم ریش که خوبه سیبیلمون رو هم زده بودیم ! اولین بار هم بود که همچین غلطی میکردم ولی خب نتیجه میشه اینکه اینی که داره آزاد میشه با اونی که موقع آزادی با کارت عکس تطبیقش میدن زمین تا آسمون فرق میکنه ! و به همین راحتی تا ثابت بشه که من به حضرت عباس و بقول بچه های بند همون "درویش" هستم آقا باز دوباره مارو بردن زیر ۸ تمام مراحل عکسبرداری و حتی انگشت نگاری تکرار شد ! حالی از ما گرفته شد دم آزادی که نگو فقط این فکر که بالاخره اونشب میتونم یک شام اساسی بزنم به بدن و اگر پا داد یه قوطی پپسی هم باز کنم و بجای سیگار مگنا و فروردین همون وینستون خودم رو بکشم منو تو اون یکی دو ساعت طی مراحل نگه داشت !
همین دیگه همین ! بعد هم گفتن خوش اومدی برو گمشو هرّی و من ظفرمندانه برگشتم به آشیانه فاخته که اسم اتاق منه تو خونه و الآن هم همون جام !
دنباله :
اول ماه رمضان که میشد نفری یک شانه تخم مرغ میگذاشتیم روی ایرانیت پارکینگ تا زیر آفتاب حسابی بگندد ! شبهای ماه مبارک پای ثابت مسجد بودیم ! اولش میرفتیم دویست تا چائی و خرما میخوردیم بعد میزدیم تو محوطه مسجد و همانجاها پرسه میزدیم تا مراسم قرآن خوانی و سخنرانی و قلان حسابی گرم بشود . بعد میرفتیم از جاساز (!) تخم مرغ گندیده ها را درمی آوردیم در کمال نامردی از بالای دیوار می انداختیم تو قسمت زنانه مسجد ! شپلق و آخ ! تخم مرغ گندیده چنان بوی مزخرفی دارد که هرگز با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست ! جالبش اینست که به این زودیها و راحتی ها هم بوی گندش از بین نمیرود و به چشم دیده ام بدبختهائی که در شبهای مبارک بجای خیر و برکت تخم مرغ گندیده از آسمان برایشان نازل میشد حتی لباسهایشان را می اندختند دور ! یکبار هم دیدم دم مسجد مادری از زنانه آمد بیرون همینطور بچه اش را کتک میزد میگفت "سگ مرده گربه مرده چیه این ؟!" و این سگ مرده گربه مرده مدتها سوژه بود برای ما !
یه بابائی کنار مسجدمان نیمچه مغازه ای داشت خربزه و هندوانه و میوه بساط میکرد میفروخت و ما یک قسمت از برنامه شبانه مان اینبود که منتظر بمانیم طرف برای عرض آره و اینا به حاج آقا مجبور بشود برود داخل مسجد تا ما به برق و بادی برویم سر بساطش و حداقل هفت هشت تا هندوانه بلند کنیم برویم چهارتا خیابان آنطرفتر بخوریم ! شبهائی که با خودمان چاقو چنگال داشتیم خوشبخت بودیم در غیر اینصورت به هر طریقی که با اعضاء بدنمان امکان پذیر بود هندوانه را باز میکردیم و با دهن یکسره واردش میشدیم و عین انسانهای اولیه میخوردیم و در همان حال به هم میخندیدیم ! تا اینکه یارو شصتش تیر خورد و یک شب در ساعت مقرر بجای مسجد رفت لای درختچه کاجی که آن روبرو بود قایم شد تا اولیمان رفت سر بساط عین پلنگ پرید بیرون و بدبخت یک خربزه برداشته بود که ما فوری هوار کشیدیم "داریوش داره میاد" و اونهم خربزه را انداخت زمین و آن بساطی نگون بخت درحالیکه یه پنجه تا گرفتن رفیقمان فاصله داشت روی همان خربزه چنان خورد زمین که بعداً تا آخری که من طرح کاد بهداری میرفتم می آمد آنجا برای دوا درمون !
آخر شب هم که تعطیل میشد میپریدیم جلوی زنانه و چون از روزش با خانمهای مربوطه مان هماهنگ کرده بودیم که شب چی بپوشند و چطوری که لای آنهمه چادر سیاه پیدایشان کنیم اینبود که بقیه کار زیاد سخت نبود و جالب اینبود که خانمهای مربوطه گاهی سر بسر ما میگذاشتند و با هم هماهنگ میکردند که مثلاً با ریخت و لباس آن یکی بیایند مسجد که ما برویم درباره همدیگر ازمان اعتراف بگیرند هیچی ندارها ! قیافه ها را که نمی دیدیم لای آن شلوغی هم صدا را درست حسابی تشخیص نمیدادیم و آنها هم از این ماجرا نهایت سوء استفاده را میبردند ! و تا بخواهیم بفهمیم چی شده نظر رفیقمان را درباره رفیقشان و اینکه اگر خدا قسمت کند چه کارهای بدی در آینده میخواهد باهاش بکند را کاملاً برای خودش تشریح کرده بودیم !
ولی شبهای احیاء مشکی میپوشیدیم و پیراهنمان را می انداختیم روی شلوار و مرفتیم تو و تا آخر قرآن بسر و سحری که مسجد میداد میماندیم و در آن تاریکی گاهی وقتها صدای گریه همدیگر را هم میشنیدیم یا گاهی وقتها اینرا هم میشنیدیم که به خدا خواهش التماس میکردیم که برایمان این کن و آن نکن و خدا هم که چقدر گوش میداد ! بعداً که می آمدیم بیرون هم به روی هم نمی آوردیم هیچکدام از اینها را !
و اینکه یک شب دیدیم حاج آقای مسجد با یکی از مقربین درگاه کنار همان درختچه کاجی که گفتم ایستاده اند دارند حسابی مخ تیلیت میکنند ما پریدیم رفتیم از یه ماشین بنزین کشیدیم یواشکی ریختیم روی درختچه بعد یک خط بنزین کشیدیم تا بیست قدم آنورتر و کبریت و انفجار آتش وسط لاس و فرار و دیگه خودتان تجسم کنید که چی شد ! درختچه هم کاملاً سوخت دیگر هم هیچ خاک بر سری نمیتوانست برود لایش قایم بشود کمین ما را بکشد موقع دزدی !
و حالا هم ماه مبارک است و اما ما کجائیم ؟
دنباله :
دنباله :
دنباله :
|
|