تبليغاتX
مـن گـو لـه
 
مـن گـو لـه
 
 
دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد .......... مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد
 

ماشالا به مراد ماشالا ، ماشالا مدالش ماشالا ...

خدا میدونه من چقدر خوشحالم که تو این المپیک بالاخره مدال گرفتیم اونم با این فضاحتی که کاروان ورزشی مارو فرستادن اونم با اونهمه مضیقه ای که ورزش و ورزشکارای ما داشته و دارن اونم با خیلی چیزهای دیگه ای که همه میدونیم ...

آقا مراد ، آقا مراد محمدی مبارکت و مبارکمون باشه مدال . رو سکو رفتی عینهو قهرمانها وایساده بودی حال کردیم اونطوزی سرتو بالا گرفته بودی . سر همه ما رو گرفتی بالا سربلندمون کردی که سرود و پرچم ایران رو به رخ خیلیها کشیدی دمت گرم دادا میخوایمت صد هزارتا . نکه اونای دیگه رو نخوایم ها حسود ! اونا رو هم میخوایم ولی تو یه کار خیلی مهم کردی . یعنی صاف وایسادی گفتی مارو اگر تو بطری هم بکنین باز لیاقتمونو به عالم و آدم نشون میدیم ای ول داری زیاد ...

فقط ترو به اون خدای بزرگی که داری و داریم قسمت میدم نگذار شایستگی و توانائی و لیاقتت بره به حساب و پای یه خاک بر سر دیگه . ما نمیگذاریم تو هم نگذار . هرکی بیشتر تونست نگذاره ! دوست داریم همینطور سرتو بگیری بالا بگی توان من خیلی بیشتر از این حریفهای سوسول بنگی بود شماها اگر بگذارین ما کار خودمونو بلدیم شماها اگر بجای آپولو شعورش رو داشتین که پز مارو بدین ما کارمون خیلی بیشتر از این حرفها درسته ...

دوستت داریم زیاد اصلاً I LOVE YOU یادت نره ها ! به همه یادآوری کردی ما غیر از طناب دار چیزهای دیگه ای هم دور گردنمون میفته !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت  3 بعد از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
آقا چیه دوباره باز می بینم ما رفتیم یه کمی اطراف خداوند دوباره به تیریپ چهارتا اروپا نشین مامانم اینا برخورده همچین قمیش میان که یعنی دین درد گرفتیم و اینا ؟ چیه باز ؟ بیچاره اگر تو اونور دنیا وسط دیسکو تک نگیری بشینی برای اینا سوت نزنی که اینا ما رو اینجا اینقدر راحت سر نمیبرن . بنده خدا نمیتونی ببینی یکی بی تعارف با در و دیوار و دنیا حرف میزنه یا کسرت میاد که خودت نمیتونی به سوزنی اینطوری باشی یا فکر میکنی مردی بعد کسیو میبینی که مردونه حرف میزنه ناخودآگاه دنبال مردونگیت میگردی پیدا نمیکنی آخه بیچاره این سکوت داره نه وق زدن خفه شو بمیر ...

من نمیدونم کیو این وسط مجبور کردم که با چک و لگد حتماً بیاد اینجا نوشته های منو بخونه اونوقت اظهار نظر هم بکنه که یه وقت پیکول ماتیک موهاش تاب برنداره فرنگیس بدش میاد ایش ! برو بمیر بابا من بدتر از هر دشمنم میبینم تو رو که کون برهنه میری دیسکو فکر میکنی با من دوستی . همونجا که هر گوری هستی سرتو بذار بمیر بدبخت نذار گند صدات دربیاد که اگر من و ما صداتو درنمی آریم فقط واسه اینه که با خیلی کلفت تر از تو گلاویزیم . آخه کثافت چی بهت بگم که همین منو اگر فردا ببرن بالا تو خود کثافتت اونوقت میشینی واحسرتا و واویلا نامه مینویسی برای روح مرحوم من که چی ؟ افاضه کرده باشی که منم یعنی آدمم و آره و اینا ...

همون برو بمیر نیا اینجا تو صفحه من که این صفحه تمام دار و ندار منه نمیگذارم هر کثافتی بیاد توش که ننگ دارم که تو هم ایرانی هستی و من و خیلیهای دیگه هم هستیم بدبخت بیچاره ...

از این به بعد خواستی نعشتو بیاری یه جائی شبیه اینجا دم در حتماً النگوهاتو دربیار چون میشکنه فرنگیس بدش میاد بهت میگه ایش بعد باید بری مردونگیتو بدی گچ بگیرن بندازن دور گردنت بدبخت ...

همین دیگه همین ...

تف ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت  3 قبل از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
پسر من یک خریتی کردم زدم تو کوچه که سیگار گرفته باشم دیدم این پشت ردیف صندلی چیدن و ملت جمع و آی شربت و شیرینی بود که میدادن به ملت برای تناول و اون جلو با داربست یه فضا درست کرده بودن اصلاً یهو انگار که من که همیشه میگفتن این وسط بیابون هم میتونه آدمارو جمع کنه موقعی که ارشاد بودم درست همونجور با همون چیدمانی که من همیشه داشتم اونطوری لوزی لوزی و بعد اون جلو که میدادم با داربست و چوب سن درست کنن و روش میدادم فرش پهن میکردن و فلان ...

و حالا که نیمه شعبان هم هست و یادمه آخرین بار که بودم و نیمه شعبان بود از قبلش گفته بودن چجوری میشه تولد پیامبر و نیمه شعبان رو بهم چسبوند منم گفته بودم کاری نداره که برنامه میگذاریم اسمشو میگذاریم "از مبعث تا میلاد" که دیگه همه خوب میدونستن واسه دینیش نیش و ناناش ناش فقط باید بیان سراغ من هر چقدر که واسه عزا و سلام و صلوات باید از من دور بشن و بعد یه ورزشگاه رو که خودمم الآن برام سخته بپذیرم که چطوری یه سالن دوازده هزار نفری سرپوشیده رو کردم آمفی تاتر با همینجور صندلی چیدنها و یه سن بزرگ که همینجور با داربست داده بودم بزنن و چجوری خلق الله دست و پا میشکوندن که تا همون شب آخر اجرا هم باز بعدش دو سه شب اجرای اضافی گذاشتیم و اصلاً ای بابا چی بود چی بود ...

و اینکه یه روز اومدن گفتن فلانی و بیساری از اداره کل و اداره جز اومدن یه برنامه هم تو سالن خود اداره بعد از ظهر بگذار برای اینا و من دادم چندتا از این شعرای عشق هنری ریشو شب شعر گذاشتم براشون مثلاً که یعنی آره و اینا و بعد وسطش بهم گفتن رئیس اداره هم میخواد بره جلو که یه حرفی زده باشه و اول گفتم نه و بعد اون جلو با دستم بهش اشاره کردم که یعنی برو ولی گیر نده زود بیا پائین و اون حمال که یعنی شما فرض کنید خود این قزمیت احمدی نژاد باشه که بوی گند هم بده و تازه لهجه بد داهاتیش هم از همون دور داد بزنه و خاک بر سر رفته بود جلو گفت میخوام دو خط شعر بخونم و همش منو نگاه میکرد بعد گفت "گفتم غم تو دارم ، گفتا که مهدی آید ، گفتم که ماه من شو ، گفتا که مهدی آید" و این شعر این شاعر فرزانه تا مدتها سوژه خنده شده بود واسه همه و بعد مدیر کل هم بود شنید که ما اون شبها برنامه داریم خودش موند گفت زن و بچه اش رو هم بیارن برای اجرای اون شب و یهو اواسط کار یه دم رفتم اون جلو پیشش بشینم که یعنی احتراماً و فلان یهو زد بهم گفت رئیس اداره گفته بود همین برنامه ای که شب دارن رو تو سالن اداره اجرا میکنن این بود اون برنامه ؟ منکه دارم از قر میمیرم ! گفتم یعنی من باور کنم که تو به خیال اون شب شعر مسخره ایل و تبارتو جمع کردی آوردی واسه اجرای شب ؟! و بعد هم که خواسته بود بره رو سن یه دو کلمه تبریک بگه و فلان کشون کشون مارو هم با خودش برد اون بالا و کلی برای هم پپسی باز کردیم و همون شب یه جمله خیلی قشنگی گفت که من همیشه دلم میخواست اونو خطاب به من نگفته باشه که من بتونم خطاب به دیگران خرجش کنم . گفته بود بعضی ها از شغلشون عزت میگیرن بعضیها به شغلشون عزت میدن ...

اون موقعها خوب بود خیلی خوب بود و من الآن یک کمی از اون خوبیها رو با اون دیدن ردیف صندلیهای چیده شده و یه تیکه داربست از ذهن گذروندم و چقدر دردم اومد یهو . به اندازه تمام مصیبتی که بودن اونموقعهای من برای خیلیها بود الآن مصیبت کشیدم . کاش نزده بودم بیرون یا کاش الآن نزده بودم بیرون ...

نمیدونم ...

 |+| نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387 ساعت  10 بعد از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
اطلاعیه درخواست کمکهای مردمی !

بدینوسیله اینجانب بدلیل اینکه اینروزها بشدت دست تنها هستم و کسری هم نمیدانم کجا غیبش زده و آریا را هم الهی خدا لعنت کند برای بازسازی اولین وبلاگم که بدست همین بلاگفای مزدور به نمایندگی از سربازان گمنام مسدود گردید نیاز به کمک شما دارم .

لازم به ذکر است که خوشبختانه بک آپ کامل تمام صفحات با تصاویر مندرج و مربوطه عیناً نزد من موجود میباشد که از این بایت همچنان ممنون و سپاسگزار کسری هستم لیکن بدلیل اینکه تصاویر باید مجدداً آپلود شده و در متن مربوطه قرار بگیرد نیاز به کمک شما دارم .

دوستان خوبی که میتوانم ازشان کمک بگیرم لطفاً "فقط از طریق ایمیل" به من اطلاع بدهند :

alirezarezaee2@gmail.com

مرسی از شما ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت  3 بعد از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
از اعدام مهرنهاد الآن با خبر شدم و آقا من اصلاً دارم دیوانه میشوم ...

بخدا با در نظر گرفتن خیلی چیزها که همه مان میدانیم باور کنید شاید محالترین چیزی که میتوانستم متصورش بشوم همین بود . یعنی به همین راحتی ؟ اعدام و تمام شد و رفت ؟ یعنی یک کسی که دیروز هر چقدر هم بد و پلید بود ولی قلم که بدستش بود و یعنی اگر حرمت قلم این شده باشد پس جمع کنید آن قرآن و دستکتان را که خدایتان به قلم قسم خورده آخه بی پدر و مادرها ...

اصلاً خدای شما کیست ؟ چرا اینقدر با خدای ما فرق دارد چرا آن خدا هیچی حالی اش نمیشود چرا ما همه مان بهتر از آن خدا می فهمیم خدای شما چرا اینقدر کثیف است در برابر خدائی که ما از فرط پاکی و جلا حتی نمیتوانیم ببینیمش ؟

کثافتها لجن سگ کافر بی شرف پست رذل حیوان بی همه چیزها خونخوارها آدمکشها جانی ها آخه خاک و پاکمان را که تصرف کرده اید دیگر از چه اینطوری بدتر از سگ میترسید که سگ باز شرف دارد بخدا شرف دارد بخدا ارج و منزلت دارد که شما به اندازه ناخن کثیف همان سگ هم ندارید اینها را ...

میدانید ناخودآگاه به چه فکر میکنم ؟ به خودم . من از اولین روز آذر پارسال بعد از بیشتر از ۱۵ سال دوباره افتادم به نوشتن . من در این مدت خیلی پیشرفت کرده ام خیلی . الآن میگویم چطور . یکماه نشده از شروع نوشتن صفحه ام مسدود شد میدانید یعنی چی ؟ یعنی آن کثافتی که اسمش ایرانی است صفحه منرا به نفع آن کثافت تری که ایرانی نیست بست . من فوراً و همان فردایش از جای دیگری سر بیرون آوردم که اگر اینطور نبود کارم را بلد نبودم ولی به شما میگویم که روزها و شبها در آخرین دمی که باید دستگاهم را خاموش میکردم صفحه ام را می بستم و نه زودتر که در این واهمه بودم که نکنه این آخرین باری باشد که دارم آنرا می بینم . این واهمه همینطور و هر روز بیشتر شد تا ظهر یکروز که دیدم برای باز کردن صفحه ام باید از فیلتر شکن استفاده کنم . چقدر پیشرفت کردم من ! آنموقع برای مدیر بلاگفا نامه ای نوشتم و گفتم تو رو به جان اون مادرت اگر فکر میکنی این صفحه دوباره مسدود خواهد شد الآن بهم بگو . جوابم را نداد . خواهش میکنم اینجا را خوب داشته باشید : بلاگفا جوابم را نداد . برای انتقال به محیط دیگر وب نویسی بی اندازه مشکل داشتم چون من با خود نوشتن تازه آشتی کرده ام از وب نویسی چه سر درمی آورم ؟ و به این حرفها شاهد دارم که تا همین چند ساعت پیش داشتم از دوستی کمک میگرفتم برای این کار . چه پیشرفتی دارم میکنم من که فقط برای حفظ صفحه ای که در آن دارم می نویسم باید خیلی چیزها یاد بگیرم ! اینکه میگویم "صفحه نوشتنم" یعنی بگیرید که برای نوشتن دفتر و کاغذ را از زیر دست شما بکشند . چه میشوید ؟ چند وقت پیش بلاگفا برای من نامه داد ! که آقا شما باش ! آن نامه را من حتماً علنی میکنم الآن وقتش نیست . خنده ام گرفت ! گفتم لابد بخاطر صد تا بازدید کننده ای که من برایشان می آورم پول تبلیغات خوبی میگیرند ولی دیدم ما فقط برای داشتن ابتدائی نرین اسباب اظهار نظر هنوز داریم چانه میزنیم آقا این بخدا خیلی درد بزرگی است و بخدا بدانید چقدر بزرگ است که من که دیگر جائی از سرم نمانده که نشکسته باشد دارم به آن میگویم درد . چه پیشرفتی ما داریم می کنیم و من کردم !

امروز و هر روزی که می نویسم در محیط جدید دیگر نگران بسته شدن اسباب حرف زدنم نیستم نگران هیچی نیستم ولی هر روز خودم را بیشتر به مهرنهاد نزدیک می بینم و این خودش پیشرفت است دیگر شما انظار دارید با وضع حاکم پس من و ما چطوری پیشرفت کنیم ؟

شک ندارم که از تمام همه کسانی که حتی بیرون از ایران هم هستند من دارم تندتر می نویسم ولی آقائی که امروز پای یک نوشته ای در یک سایتی آروغ زدی که مثلاً اظهار نظر کرده باشی کثافت خیلی باید از تو بگذرد که من تازه تو را ببینم چه به اینکه مقابل خودم دیده باشمت لجن متعفن قبل از آروغ زدن فکر کن ببین کی می آید زیر گوش این مملکت بشیند و بخواهد که به آن گوش کشیده زده باشد حیوان من دارم اینکار را میکنم پست فطرت من دارم با تمام وجودم اینکار را میکنم و نمی پرسم برای که میگویم برای چه ؟ برای اینکه هر گوساله ای که از راه رسید و خواست به بقیه گفته باشد که من به این ایراد گرفتم پس چقدر حیوان مهمی هستم بیاید آروغ بزند تا ما بقیه بمیریم که هنوز یاد نگرفتیم که نظر موافق هم گفتنی است آدم فقط وقتی مخالف است حرف نمیزند آنهم مخالفت با که ؟ کثافتی که وجود نداری از آن قبری که هستی یک وجب به ایران ما نزدیکتر بشوی تو گه میخوری از آن دور بشینی برای من که نزدیک نشستم اظهار نظر کنی اگر حرف داری مرد باش بزن ولی اگر میگوئی این نه بگو آن آره چرا من هیچ آره ای از تو نمی بینم ؟ آخه حمال تو اصلاً میدانی چقدر راحتی که در آنجا صفحه های من و ما را بدون "فیلتر شکن" باز میکنی ؟ میدانی فیلتر یعنی چی ؟ یعنی اگر وجود برگشتن به ایران ما را داشته باشی حق نداری صفحه منرا ببینی یعنی آنی که تو تازه مخالفش هم هستی در اینجا این کمترین حق را هم بتو نمیدهد که مخالف دیگرش را ببینی می فهمی اینرا ؟ بگو اگر می فهمیدم که بجای آروغ حرف میزدم .

من خیلی دارم پیشرفت میکنم خیلی ...

نمیدانم مهرنهاد چقدر پیشرفت کرده بود که امروز حلق آویز شد اگر میدانید بمن بگوئید قول میدهم استعداد خوبی برای پیشرفت داشته باشم !

بیچاره من که از پس این جستجو هنوز ، میپرسد از من این دل شیدا که یار کو ؟

بد شد که مهرنهاد را کشتند خیلی بد ولی بجایش دارند ما را با منت بخاطر گشایش دفتر حافظ منافع امریکا که اینهمه خون ریختند به اسم اینکه منافعش تامین نشود خوشحال میکنند ... خوشحالیم ما خیلی خوشحالیم چرا نباشیم ؟!

همین دیگه همین ...

جائی که پر گفتم و تند گفتم دوستانم منرا خواهند بخشید ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت  2 قبل از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
* وقتی میشود که آدم خودش را در دیگری پیدا میکند و حرف آن دیگری را در حرف خودش :

هرچه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نوشتم همه آنست که یقین ندانم که نوشتنش بهتر است یا نانوشتنش ...

ای دوست نه هرچه درست و صواب بود روا بود که بگویم و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود و چیزها نویسم بی خود که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور ...

ای دوست میترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ...

حقا و به حرمت دوستی که نمیدانم که این که می نویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت ...

و حقا نمیدانم که این که نوشتم طاعت است یا معصیت ...

چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت ...

و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم ، هم رنجور شوم ...

چون احوال عاشقان نویسم نشاید ...

چون احوال عاقلان نویسم ، هم نشاید ...

و هرچه نویسم هم نشاید ...

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید ...

و اگر گویم نشاید ...

و اگر خاموش گردم هم نشاید ...

و اگر این واگویم نشاید ...

و اگر وانگویم هم نشاید ...

و اگر خاموش گردم هم نشاید ...

عین القضات همدانی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت  2 قبل از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh

اگر قرار است خاتمی باز هم به مخالفانش ببازد ترجیح میدهم این اتفاق امروز بیفتد

آقای خاتمی باور کن که شاید ناخودآگاه و ته دلم دوست داشته باشم آمدن و بودنت را و شاید هم این احساسی که دارم همان انتخاب بین بد و بدتر باشد که داریم به آن بد جوری عادت میکنیم که در مقایسه با این قدّاره بند عربده کش تو خدائی ولی در همین حال به خودم میگویم بودن خاتمی به چه قیمت ؟

آقای خاتمی دفعه قبل کار اول را ما کردیم و ۲۱ میلیون رأی بهت دادیم ولی تو کار آخر را نکردی ما هم هزینه سنگینی برای آن کار اولمان پرداختیم اینبار تو کار اول را بکن و خودت را بکش بالا ما در انجام کار آخر همه مان هستیم که این حرف اینقدر واضح و روشن است که نیازی هم به گفتن ندارد ولی کار اول را تو بکن . خودت و با داشته های خودت نه با این ته مانده داشته های ما . خاتمی به چه قیمتی رئیس جمهور ما شد ؟ خاتمی به چه قیمتی دوباره میخواهد رئیس جمهور ما بشود ؟

به قیمت اینکه ۲۱ میلیون رأی آخرش برود پای مشروعیت نظامی که از یک زنا زاده نامشروعتر است ؟ به قیمت اینکه تا قبل از خاتمی پیش خودمان میگفتیم هر آنکه جلوی رویماست دشمنمان است و باید شکست و رفت جلو ولی بعد از خاتمی تو خودت نمیگذاشتی شکستن و جلو رفتن ما را تو خودت دست و پای ما را بستی تو و اطرافیانت بودید که "گفتگو" را انداختی توی دهان جامعه آنهم با کی ؟ بابا اگر کسی با گوسفند گفتگو میکند او چوپان است زبان گله را میفهمد ولی مگر ما چوپان این گله ایم که بیائیم گفتگو کنیم ؟ به چه قیمتی اقای خاتمی ؟ چقدر و چقدر اتفاق دیگر باید بیفتد که تو بجای اینکه جسارت بخرج بدهی عکس العمل نشان بدهی فقط بیائی و برایش گریه کنی ؟ چقدر اختلاف دیگر باید بین تمام آدمهائی که سرشان به تنشان می ارزد بیفتد تا ریاست جمهوری تو تمام بشود ؟ چندتای دیگر از ماها باید بخاطر دست زدن برای تو پیراهن خونی دستمان بگیریم و ۹ سال بعد فرار کنیم برویم امریکا ؟

در این مدت تو چه کردی ؟ کار فرهنگی کردی برای ما ؟ فیلم آدم برفی را آزاد کردی ؟ شادمهر عقیلی را خواننده کردی ؟ سوت زدن و هو کردن یادمان دادی ؟ اصلاً تمام اینها قبول . ولی وجداناً به اولین آدم عاقلی که دور و برت دیدی (البته اگر دیدی !) بگو من ۸ سال رئیس جمهور بودم این کارها را کرده ام هر جوابی که بهت داد ما ندید قبول داریم !

با تمام این احوال باز هم میگویم و نظر شخصی من است و نه وحی منزل :

آقای خاتمی ! اینبار از داشته های ما مایه نگذار با داشته های خودت کار اول را بکن اگر توانستی ما تا تهش با تو هستیم . اینطوری لااقل دلمان خوش میشود که رئیس جمهورمان اگر هم همرنگ جماعت است لااقل یک توانائی هائی هم دارد !

همین ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت  10 بعد از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh

عبدالمالک ریگی دو نفر دیگر از گروگانها را اعدام کرد

هی ریگی هینّه بابا هشّ ...

فکر میکنی اگه کسی رو بکشی اینا ناراحت میشن ؟

خره رفتی چهارتا پاسبون رو تو بلوچستان گرفتی که هفته ای دوتاشونو بکشی بعد بگی اگر ۲۰۰ تا زندانی من آزاد نشن بقیه رو هم میکشم ؟! همین ؟ حالا ما باید این وسط از این کار تو ناراحت بشیم یا خوشحال ؟ تو اصلاً خودت دقیقاً میدونی با کی دعوا داری ؟ حب دیوانه اگر واقعاً راست میگی و زر نمیزنی برو فرمانده جدید سپاه بلوچستان رو بگیر اعدامش هم نمیخواد بکنی فیلم هم نمیخواد بگیری فقط بگیرش ظرف نیم ساعت هم میشی یه چهره جهانی هم اینکه برای آزادی گروگانشون جلوت دولاّ هم میشن . واقعاً یعنی ما باور کنیم که تو با اینهمه ادعا و آدم که در بلوچستان داری نمیتونی یه همچین کاری بکنی فقط میتونی بری چهارتا پاسبون و سرباز وظیفه رو دم مرز بگیری زرت زرت بکشی بگی من قهرمانم ؟ خاک بر سرت با اون کاپ قهرمانی که فکر میکنی تو دستته آخه بیشعور تو اگه کارت اینه که دیگه چرا با اینا درگیر میشی آخه حیوان تو اگر بری با اینا همکار بشی که بیشتر گیرت میاد هر دوتا هم که دارید یکجور کار انجام میدید حتی با روشهای مشابه ...

تو واقعاً به اندازه سه تا طویله خری تو داری حیثیت تمام کسانیکه به هر شکلی تا حالا مبارزه کردند رو میبری آخه حمال مردم به تمام کسانیکه دارند با هر وسیله ای مقاومت میکنند احترام میگذارند ولی تو اگر وجودشو داری پاتو بذار تو یکی از شهرهای همون بلوچستان ببین مردم چطوری خشتکت رو سرت پرچم میکنن .

من الآن بیشتر از اینکه فکر کنم تو یک مبارز مخالفی به این فکر میکنم که تو از خود اینائی و دقیقاً داری کاری میکنی که تمام مردم بگن این بلوچها حقشون بود دست و پاشونو با شمشیر قطع کنن . اگه اینطوره که دیگه خیلی خیلی خری مردم اگر فرق هیچی رو تو این جنگل ندونن فرق امثال تو رو با امثال خودشون میدونن تو بیخود خودتو جر نده ...

خیلی کثیفی بابا اصلاً می بینم که اگر بیشتر بخوام ادامه بدم صفحه من رو هم کثیف میکنه اسمت الآن هم یا خودت برو گمشو پائین یا رو سرت سیفون میکشیم که بری پائین که اتفاقاً این دومی خیلی هم برازنده است برای هیکل تو ...

همین ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387 ساعت  8 بعد از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
آقا من با اجازه همگی یه چیزائی رو بگم اینجا :

اینکه من اولاً و مثل همیشه تا بی نهایت از همه شما و لطف و توجهتون ممنونم و سپاسگزار . چند روز واقعاً نشد که تو صفحه باشم و این اتفاق با اینکه پیش بینی کرده بودمش و منتظرش هم بودم خیلی ناگهانی افتاد یا شاید هم چونکه هر زمان که اتفاق می افتاد برای من ناگوار بود من اینو میگم بهرحال لازم دیدم اینو همینجا و حتماً گفته باشم چون من هزار جور اخلاق پس و پیش دارم ولی این یه مدل خلق و خو رو اصلاً ندارم که یهو بذارم برم و فلان و اینرو از این جهت حتماً خواستم گفته باشم که یه وقت به حساب بی توجهی و بی تفاوتی نسبت به شماهائی که واقعاً دوستم هستید و واقعاً دوستتون دارم گذاشته نشه . بهرحال خیلی مخلصیم و شما بدونید که اگر روزی صفحه را خالی دیدید دیگه واقعاً اتفاقی افتاده که در نهایت شرایط ناچار قرار گرفته ام و بی آنکه اسم خاصی روی این "شرایط ناچار" گذاشته باشم که مثلاً این شده و آن نشده این حرف را از من بپذیرید ...

بعد اینکه من واقعاً هنوز خیلی چیزها را درباره وب نویسی در محیط بلاگر نمیدانم از جمله اینکه چطور میشه قسمت کامنتها رو برای درج نظر باز گذاشت ولی بشه آخرین کامنتها رو خوند . چیزی که من می بینم اینه که اگر کنترل کامنتها رو غیر فعال کنم آنوقت برای دیدن و خواندن کامنتی که پای یک نوشته مربوط به دو هفته پیش گذاشته میشه یا تک تک باید برم سراغ تمام نوشته ها و یا اینکه خب نمی بینم و آنها نخوانده رها میشه . من روی گفتن این حرف خیلی تاکید دارم چون شاید عده ای متصور باشن که خصوصی بودن قسمت نظرات در اینجا به حساب و دلایل دیگریه که چپ و راست به جونم قر میزنند هی ! بهرحال میدونید که روزی دو سه بار در این صفحه مطلب جدید درج میشه و اینطور نیست که یک نوشته برای یک و یا چند روز یا هفته رو بمونه که آدم بخواد فقط به کامنتهای آخرین نوشته مراجعه کنه و من اینرا باز هم از خود شماهائی که بمن چیز یاد میدهید استدعا دارم که اگر راهی هست بمن بگید ...

و آخر اینکه آدرس ایمیل من تقریباً همه جا واضح و مشهوده : alirezarezaee2@gmail.com
اینرا از این جهت میگویم که اینروزها خیلی پیش آمده که می بینم دوستی از من دلخور شده چون برام چیزی نوشته و به آدرس ایمیل "خبرنامه" (ali_reza_rezaei@hotmail.com) برگردان کرده درصورتیکه آن آدرس در حال حاضر صرفاً مربوط به همان خبرنامه ای است که شما از طریق آن یادداشتها رو به آدرس ایمیلتون دریافت میکنید و چون آن آدرس در "سایت وبگذر" درج شده اصلاً اینطور نیست که هر بار کنترل بشه یا برای ارسال خبرنامه من مراجعه ای به آن داشته باشم . خبرنامه مستقیماً از کنترل پنل خود سایت وبگذر تنظیم و ارسال میشه ضمن اینکه آدرس ایمیل خبرنامه عموماً دست دوست دیگری است که الآن خیلی وقته زحمت ارسال خبرنامه ها رو میکشه که ضمناً هرجا هست لطفاً بمن تحویلش بدین چون چند وقته متواریه و اینروزا بیشتر خود من خبرنامه رو براتون میفرستم !

و باز اینکه خیلی مخلصیم ، مرسی از شما و شاد باشید ...

کوچکترین عضو این خانواده بزرگ : علیرضا ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387 ساعت  3 قبل از ظهر  توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
  بالا