تبليغاتX
مـن گـولـه
 
مـن گـولـه
 
 
راز دل زار مرا کرده عیان مستی من
 
سلام آقای خداوند ...

حالا یکربع به هفت صبح است و من به سیاق این چند مدت دیشب را هم نخوابیدم که چه میگویم مگر میشود خوابید با اینهمه مشغله تازه ای که دارم ؟! پریروزها یکی میگفت سرعت نوشتن تو از سرعت خواندن من بالاتر است ! لابد به یمن همین شب نشینیها که در تمام عمرم و هر بار به نوعی داشته ام اینطوری میشود . پیش خودم دیدم دارم به هزاران دلیل شکرت میکنم گفتم چندتایش را اینجا بنویسم مبادا که یادم برود تا بعداً بخاطر ناسپاسی تو هم محاکمه بشوم !

اینها که میگویم شاید هر کدام هزار تفسیر و معنا داشته باشد ولی حاشیه نمیروم که هم تو خوب میدانی که چه میگویم و هم با اجازه ات من !

خدایا من الآن میتوانم اینها را بنویسم پس از تو متشکرم خدایا موهای من در سی و چهار سالگی از زیادی موهای سفید خاکستری شده از تو متشکرم خدایا من الآن میتوانم موی بلند داشته باشم کسی آنرا کچل نمیکند از تو متشکرم خدایا اگر بروم دندانپزشکی بجای اینکه بخواهم بگویم کدام دندانم شکسته و درب و داغون است باید بگوید مثلاً این دوتا دندانم فقط سالم است از تو متشکرم خدایا من اینقدر از همه چیز دردم آمده که الآن اگر با تیرآهن بزنی ام دردم نمیگیرد از تو متشکرم خدایا در هفده سالگی منرا در نهایت اوج و بلندای موقعیتی که میشد یک هفده ساله داشته باشد قرار دادی ولی حتی یک راهنما بمن ندادی که بگوید چه کنم از تو متشکرم خدایا در نوزده سالگی در نهایت موقعیت اجتماعی که میشد یکنفر در طول عمرش داشته باشد قرار دادی و باز همینکار را کردی از تو متشکرم خدایا همانموقع یاد گرفتم که من گه میخورم که دلم بخواهد لذت چیزی را ببرم از تو متشکرم خدایا همانموقع منرا لذتبخشترین آدمی کردی که یک مخاطب میتوانست داشه باشد از تو متشکرم خدایا حتی تا بیست سالگی ام هم صبر نکردی آن کیارش را و آن تمام بودن منرا تا همین الآن به سینه خاک بردی از تو متشکرم خدایا وقتی پیش خاک کیارش میرفتم به شرم دیگر حاضران که انگار سوپرمن دیده باشند گریه هایم را هم مخفیانه میکردم از تو متشکرم خدایا هنوز مهر دیپلمم خشک نشده بود دستبند و بازداشتگاه را تجربه کردم از تو متشکرم خدایا به اولین روز دانشجوئی ام که عین یک سگ هار شده بودم همان روز اول یقه استاد را بدستم دادی از تو متشکرم خدایا به تعداد دفعاتی که دانشجو شدم اخراج هم شدم از تو متشکرم خدایا وقتی که دلم میخواست کمی برای خودم باشم منرا وسط دایره ادبی هنری و برای دیگران قرار دادی از تو متشکرم خدایا وقتی میخواستم به اینگونه بودن هم عادت کنم گفتی سرطان و ۸ ماه به فلاکت تخت بیمارستانم کشاندی از تو متشکرم خدایا من هنوز نماز میخواندم ولی در آن مصاحبه ای که برای بورسیه رفتم و چقدر عاشق بودم برای رفتنش رکعت سوم نماز را از یادم بردی از تو متشکرم خدایا به اندازه تمام دستهائی که روی صحنه برایم زدند بعدش به دستبندم کشاندی از تو متشکرم خدایا دو سال و نیم فقط و فقط و فقط به عشق مادرم که میخواستم آدم وار برایش یک مهندسی ببرم و در برابر تمام آن دانشکده فنی که کمر به قتلم بسته بودند سکوت کرده بودم و عین بز از نمایندگی دانشجوئی فقط سر کلاس رفتم و درست در آخرین امتحان آخرین ترم تحصیل قربانی بقای آن استاد اخراجی ام کردی از تو متشکرم خدایا به تعدا دفعاتی که نگذاشتم کسی کتک بخورد خودم کتک خوردم از تو متشکرم خدایا وقتی خودم را وسط آن بیابانی که الآن شهر بازی است در لباس کارگری دیدم زیر تمام آن موزائیکهائی که الآن مردم پایشان را روی آنها میگذارند یادداشت نوشتم و دفن کردم از تو متشکرم خدایا در تجربه عشق بدترین غایت ممکن را تجربه کردم ولی گفتم در این قمار شرط مراد باختن است از تو متشکرم خدایا در دوست داشتن موجودی را گذاشتی پشت حصار و بمن گفتی با ذره ذره وجودت دوستش داشته باش و بعد جلوی چشمم با کثیفترین اتفاق ممکن تجربه ام دادی از تو متشکرم اولین روزی که برای خودم به سالن تاتر رفتم درست همان روزی بود که سرپرست انجمن نمایشم کرده بودی و من از بی تجربه ترین آدم آنجا هم بی تجربه تر بودم ولی باز هم بدون حتی یک راهنما تا چهار سال بعدش حفظ آبرویم کردی از تو متشکرم خدایا در هنگامه وحشتناک مالی ام که تازه داشتم بالاجبار دانشگاه آزاد را به مدرکش تجربه میکردم به ویزیتوری ساندیس جلوی در سوپری ها کشاندی ام از تو متشکرم خدایا روزی که معلم شدم گفتم تمام آنچه که نداشته ام را حالا یکجا دارم شش ماهه به خاکستر نشستم از تو متشکرم خدایا اگر یک وقت حس کردم در آن گرمای تابستان و آن برهوت مینی سیتی جورابم را کنار خیابان دربیاورم و پایم را در آب جوی خنک کنم میگویم غلط کردم و از تو متشکرم خدایا وقتی هنوز بیست و پنج سالگی ام پر نشده بود به خیلی ها گفتی که عمو صدایم کنند از تو متشکرم خدایا اگر غیر رسمی جائی رفته بودم بعداً آنرا رسمی کردی و به ۵۴۳-۹۶ شماره دارم کردی از تو متشکرم خدایا بخاطر اینکه آن بی پدری که نماز عید فطر را اشتباه خواند قاضی دادگاه هم بود تن منرا در اجرای احکام دادگستری زیر شلاق گذاشتی از تو متشکرم .................

خدایا از اینکه حالا این صفحه را برای نوشتن و بودن و حرف زدن دارم ولی به فردای داشتنم مطمئن نیستم از تو متشکرم خدایا بخاطر اینکه باید آویزان به هزار دستگیره فیلترشکن برای دیدن صفحه خودم بشوم از تو متشکرم ........

خدایا من چیزی برای ناشکری ندارم بخاطر تمام ناداشته هایم از تو متشکرم ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh

 

و حالا خسروی شکیبائی .....

 

برای خسرو خان شکیبائی که از پیش چشم ما رفته نه از پیشگاه دل ما ...

نمیخواهم تلخ بنویسم که خود ماجرا تلخ هست ولی شیرینتر از اینهم حالا نمیشود نوشت ...

من قبل از اینکه بخواهم به شکیبائی برسم اول بخاطر رفتن یک هنرمند دلم گرفته است . آخر یک گل بین اینهمه تیغ و خار و سیم خاردار در ایران خیلی گرانبهاتر از همه جای دیگر است و خیلی باید طول بکشد که تازه آنهم با اما و اگر ها و شایدها و بایدها غنچه دیگری جایگزین بشود و نه جایگزین شکیبائی جایگزین جای خالی آن گل بین اینهمه تیغ ...

همه از هامون می شناسندش که جاودانگی آن فیلم زیرکانه مهرجوئی به این بود که آنرا روزی ساخت که کسی در خفا هم جرات نداشت به خودش بگوید که عاشق است . هامون وقتی ساخته شد که سینمای ایران در یک تب ۴۲ درجه میسوخت . وقتی که در سینمای تمام جنگی ایران بازیگرها تمرین می کردند که چطوری در یک فیلم یکساعت و نیمه تنهائی بروند تمام دشمنان را شکست بدهند و برگردند وقتی که موسیقی غیر جنگی فیلمها را مجید انتظامی و فیلمهای غیر جنگی را علی حاتمی برایمان یادآور میشدند برای ملت جنگزده و اصلاً همه چی زده ...

حالا مگر برای مملکت ما چه فرقی میکند که شکیبائی مرده است یا یکی از ماها یا حتی همگی ما . مگر شکیبائی عماد مغنیه است که کسی از فقدانش تاسف بخورد ؟ مگر شکیبائی تروریست بود که در فقدانش رئیس جمهور معلول ما برود از روی نوشته نطق کند ؟ شکیبائی نقش روحانی را یکبار در مدرس بازی کرد ولی مگر روحانی است که کسی حتی یک شاخه گل خرج مراسمش کند ؟ مگر میشود گل دیگر در میان سیم خاردار نباشد و خار ناراحت بشود ؟ مگر شکیبائی آن امام موسی صدر است که در تهران اتوبان بنامش بکنند ؟ مگر شکیبائی هرگز تظاهرات مذهبی داشت که قاب عکسش را به احترام در یک مسجد همیشه بگذارند مگر ...

نمیدانم ...

دلم گرفت ... دلم خیلی گرفت و به دلائلی که خیلی بیشتر از آنی است که نوشتم و یا بیشتر از آنی که اصلاً بتوانم بنویسم ...

خسرو خان هر جا که هستی همه مان هنوز و تا همیشه خیلی دوستت داریم و حسرت نبودنت را میکشیم ...

 |+| نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
دیروز عصر جمع کثیری از اهالی محل و همسایگان محترم آمدند بنده را کول کردند بردند در زمین فوتبالی که اینجا داریم . اینکه من بخوام درباره هرگونه فعالیت اینچنینی از واژه "سالها" استفاده کنم اصلاً حرف پرتی نیست چون واقعاً حالا سالها میگذره از آخرین وقتی که بازی کرده باشم . نمیدونم چرا من همیشه انگار یا همه چی یا هیچی بوده ام ! موقعیکه ورزش میکردم اگر انجام اکثر بازیها بطور همزمان جایزه داشت من الآن به اندازه قد محمود مدال داشتم ! فوتبال والیبال پینگ پونگ ژیمناستیک کونگ فو فقط بخشی از سوابق درخشان اجرائی منه در طول دوران ستمشاهی ! یادمه یه وقتی اینقدر درگیر و عصبی بودم هر دم میگفتم الآنه که قبضو بگیرم از دار فانی برم بالا ! یه بار چند روزی بود که این قفسه سینه من داشت از جا کنده میشد . آخه من خیلی هم بد دکترم ! از اونائی که احتمالاً هنوز از آمپول میترسن ! یکی از رفقا منو برداشت برد مطب بابای یکی از رفقاش که علی الظاهر متحصص قلب بنامی هم بود . یکی دو روز اینطرف اونطرفم کرد هیچی هم نمیگفت فقط هی میگفت نچ نچ نچ نچ ! بعد آخرش داده بود عکس و فلان گرفته بودم برگشت گفت تو قبلاً سنگین ورزش میکردی ؟ گفتم ها . گفت چون قلبت بزرگه . بعد هم یه سری چیزهای دیگه گفت که مختصرش میشد اینکه برو بابا جمع کن کاسه کوزه تو !

دیروز شاید واقعاً مدت زمانیکه من بازی کردم ۲ دقیقه هم نشد . نمیدونم چرا یهو حس کرده بودم بعد از سالها دوری از میادین ورزشی جهان انگار الآن بهم برمیخوره اگر بجای برگردون با بغل پا گل بزنم ! بعد هم که هیچی دیگه شاید دومین توپی که اومد دستم احتمالاً خواستم با توپ حرکت بدون توپ بکنم آقا با اجازه شما چنان خوردم زمین که بیست متر اونطرفتر تازه متوقف شدم ! بعد هم چون آدم چپ گرائی هستم کلیه اعضاء و جوارحم در این ناحیه مقدس از کف دست بگیر تا آرنج و زانو و فلان بکلی گاراژ شد رفت !

من انگار دیروز بدجوری خوردم زمین چون بعدش پزشک تیم اومد گفت این تا فصل بعد هم به بازیها نمیرسه ! ولی باور کنید با اینکه هیچ اتفاقی در اون لحظه برام نیفتاده بود جز اینکه چشمهام ناگهان سیاهی رفت و سرنگون شدم اصلاً همینطور که داشتم جلوی چشم همگان با حرکات آکروباتیک فرود می اومدم باور کنید یه حس لذت خاصی داشتم . بخدا . من فکر میکنم که اگر این وسط دست و پائی سر و کله ای چیزیم هم میشکست اصلاً شاید الآن خوشحالتر بودم !

ولی خب بالاخره چندین و چند سال دوری از ورزش و روزی دو سه پاکت سیگار باید یه جائی خودشو نشون بده دیگه . که خب داد ! میگین نه بیاین سر زانوی شلوارمو بهتون نشون بدم وقتی ببینید اندازه یه کف دست قلوه کن شده اونوقت متوجه میشید من الآن دارم چی میگم !

ای جوانی ... ! من راستی چند سالمه الآن ؟! امروز دقیقاً میشه ۳۴ سال و چهار ماه و  دو روز فیکس ! بازم ای جوانی ... !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
من بعضی وقتها که توی صفحه ام چیزی می نویسم با تیتر "نامه سرگشاده" همیشه اینطوری شده که اولش "نامه سرگشاده فلانی ..." رو نوشتم ولی تهش گیر کردم بعد یه چیزی چسبوندم به تهش . الآن دیدم اینقدر دارم با خودم درباره چیزی حرف میزنم که به تمام معنا دارم به کوچه خیابون میزنم برای فرار از اصل موضوعی که شاید خیلی و تا بی نهایت عادی باشه و ولی چه کنم من که همیشه این موضوعات عادی برای من واویلا و مصیبت بوده .

میخوام همینطور بی مقدمه حرفم رو بزنم که از ذهنم عقب نمونم ...

داریوش کاش تو میدانستی که از روز اولی که توی تریای دانشکده دیدمت و اتفاقاً جالب که همون موقع هردویمان آنطوریکه بعداً برای همدیگه اعتراف کردیم قصدمان از آن معاشرت اول گیر دادن به هم بودن تا رفاقت ، داریوش تو به تمام معنا اونروز که وقتی از تریا میزدیم بیرون حتی دستمون هم از هم جدا نمیشد رفتی ته دل من که آنروزها اصلاً برای همچین صمیمیتهائی جا نداشت و خودم هم واقعاً نمیدانم چه شد و میدانم که تو هم نمیدانی چه که ما بعدش و تنها به یک هفته فاصله آنقدر به هم نزدیک شدیم که حتی در یکجا با هم زندگی کنیم آنقدر همدیگر را دوست داشته باشیم که احدی هرگز نتونه باریکترین شکافی در رفاقتمون ایجاد کنه آنقدر رفیق بودیم که چهار هزار دانشجو قبطه رفاقتمان را میخوردند آنقدر که آرزو داشته باشند که گاهی بتوانند مهمان باشد به جائی که ما بودیم آنقدر که آن خانه که آن حاجی ثباتی به ده هزار تومن اجاره اش داده بود تا آخرش بشه ماوای تمام دختر و پسر دانشکده با تمام سر و صدا و سختگیری هائی که من داشتم و تو برای اینجور رفت و آمدها وا میدادی و داریوش خدا را شاهد میگیرم که خیلی وقتها که می دیدم تو با کسی یا کسانی در همان خانه نشسته ای و مستانه میخندی که من اصلاً به تهش خوشبین نیستم داریوش بخدا قسم برای اینکه آن خنده ها مال تو باشد من به بهانه ای از خونه میزدم بیرون که تو تا هرگز هم متوجه این نشدی . داریوش من یکبار و برای اولین بار آنجا که رفته بودی بیرون و بعد با کسی کتکاری کرده بودی و بعد با همان بی پدر و مادر بخاطر صفائی که داشتی و او نمی فهمید آمدی خانه و من بعدش که آمدم بوی حشیش حس کردم و شد آن دعوا و آن کتکاری و آن شبی که آخرش نتوانستم روی ریسمان شکیبائی ام طاقت بیارم و ساعت یک نصفه شب با همان زنجیر تزئینی که مال خودت هم بود افتادم به جانت داریوش من آنروز و آنشب جانم سوخته بود میفهمی اینرا ؟ این خریتها را بعدش زیاد از من دیدی مگه نه ؟

و داریوش بعدش که همان ترم رتبه اول دانشکده شدی و آنجور با خنده هردویمان آنروزی که رفتیم اتاق رئیس دانشکده و ازش امتیاز میخواستی و منت شاگرد اول بودنت را سرش میگذاشتی آخه لعنتی چند وقت بعدش هم که باز من با تو بودم و اصلاً مگر هردوی ما کس دیگری را غیر از همدیگر آنقدر امن و مطمئن داشتیم داریوش تو میدانی آنروزی که از همان رئیس دانشکده وقت گرفتم که درباره پرونده اخراجی تو حرف بزنیم تو میدانی آنروز چه به جان من بود ؟ اخراجی کی ؟ داریوش ؟ نفر اول دانشکده ؟ رتبه ۳۱ ؟ مگه اصلاً چند ترم گذشته بود از تو که حالا باید برای اخراج نشدنت چانه میزدیم . داریوش من بخدا آنروز که از ساختمان ریاست زدیم بیرون رفتم تو اتاقکی که در جهاد دانشگاهی آنروزها داشتم نشستم زار زدم میفهمی اینرا ؟ داریوش من گه خوردم آن شبی که آمدم دیدم سیگار میکشی و هوار هوار کردم و تو رو فرستادم تو کوچه و آن ۵ صبحی که نون گرفته بودی و برگشتی . من گه خوردم داریوش که همانموقع خودم رسماً روزی یک پاکت سیگار میکشیدم ولی نمیدانم چرا اصلاً آنرا در تو نمی دیدم . من غلط کردم داریوش من غلط کردم خدا بخاطر این سق سیاه ...

انگار اصلاً دارم یه نامه عاشقانه می نویسم نه ؟ بذار بنویسم ...

بار دومی که پرونده اخراجی تو برگشت و بعد از آن تنها فرصتی که به دیدن هزار این و آن برایت از دانشکده گرفتیم و تو به بدترین شکل حتی سوء استفاده را هم به بدترین شکل کردی و شد آن پایان ماجرا یکروزش را یادمه که به کسی گفته بودم در ساختمان سبز معاونت دانشجوئی وزارت علوم از آن دکتر ظریفیان نازنین وقت بگیره که شاید بشه دوباره فرصتی را برات احیا کرد . آنروز من نمیدانم اول وقتش کدام گوری بودم وقتی برگشتم تو خواب بودی داریوش میفهمی خواب . یعنی روزی که همه چیزت باید تعیین میشد تو حتی رغبت نکرده بودی بیدار بشی . رغبت کرده بودی جانش را نداشتی . وقتی برگشتم خونه دیدمت فوری دویدم بیرون . اصلاً برای بلند شدن و آمدنت اصرار نکردم . داریوش را آنروز دیده بودم که انگار کار خیلی گره خورده . خودم رفت دفتر معاون و همانجا جلوی در همان کسی را دیدم که آن قرار را گذاشته بود و اینقدر معرفت داشت که در زمان آنجا بودنمان بدون اطلاع حتی من بیاد اونجا . گفنیم و تمام کردیم و رفت . من نمیخواهم اینجا گذشته هم بزنم ولی شاید اینها بیشتر از هم زدن گذشته بهم خوردن دل من بود و باشه که آنروزها سخت بخاطر بیماری که دارم میسوخت و تو میدانی که چه میگویم . و تا آن شبی که به ساعت ۳ آمدی پیشم و من داشتم غلاف تمام فلزی تماشا میکردم . کاش میتوانستم جوری آن شب خودت را جلوی چشم خودت بیاورم . داریوش که نه یک هزارم داریوش را دیدم که بمن میگفت با بچه ها رفته بودیم فرحزاد ولی دروغ میگفت چون اگر میرفت منهم بودم دروغ میگفت چون اصلاً حواسش نبود که من در ارشاد کار میکردم و میدانستم که از همان سال فرحزاد بعد از ۱۲ شب جائی برای داریوش و رفقای مجردش ندارد دروغ میگفت چون مادرش قبل از آمدن داریوش بمن تلفن کرده بود و گفته بود که پدرش از خانه بیرونش کرده . لعنتی من کدام اینها را برای هرگز بروی تو آوردم ؟ من معلمی میکردم آنروزها . فرداش دم ظهر که برگشتم و بیهوش و خراب دیدمت نامرد بمن حق بده که نمیتوانستم جور دیگری جز با لگد بیرونت کنم و حق داشتم بهت بگم داریوش تا وقتی که اینطوری نیا که من ببینمت . داریوش تو هم تمام این حقها را بمن داشتی کما اینکه شاید خیلی وقتها اینکار را با من کرده باشی . و تو رفتی ...

من دفتر میدان انقلابم را تازه گرفته بودم که یکبار دیگر آمدی . که فلانی و فلانی را میدان حسن آباد دیدم و آدرس تو و اینجا . چیزی نگفتم و تا وقتیکه از میثم گفتی و دلیل جدائی اش از نوشافر تنها بعد از سه ماه ازدواج . دیگه داد زدم یادت میاد ؟ محیط آموزشگاهی و این عربده ها ؟ داد زدم و بیرونت کردم و باز گفتمت که نیا . پیش خودم شاید آنجوری که باید هم بخاطر این رفتار ناراحت نباشم آنوقتی که آن خانه بیاد ماندنی را در نارمک داشتم چندبار و چند دفعه با هر نامردی هم کلام شدم برای درمانت چند بار ؟ داریوش تو میدانی که آن ممدی که تو واسطه رفاقتش با من بودی آمد گفت داریوش از من دستگاه فلان گرفته و برده نقد فروخته و من از خریدارش خبر دارم ولی از داریوش نه ؟ اصلاً پدرسگ تو میدانی که ممد را من پریروز فرستادم که از زرافه ات خبر بگیره ؟ اصلاً پیش خودت گفتی که این ممد بعد از اینهمه سال شماره تلفن خانه پدری منرا که دوبار عوض شده از کجا دارد ؟ میدانم که اینقدر خری که نگفتی ! میدانی خبر ازدواج تو را شنیدن از ممد و حالا هر کس دیگری جز خودت میدانی یعنی چه ؟ اصلاً میتوانی یک لحظه جای من باشی و من جای تو ؟ میتوانی باشی ولی بعدش تا قیامت دنیا بمن فحش خواهی داد کاری که من الآن دارم با تو میکنم ...

یکروز غروبی که آن دفتر کریمخان را داشتم اف اف زنگ خورد و دقیقاً بین آنهمه آدم که توی آن دفتر کار میکردند خودم آیفون را برداشتم که تو بعدش تعجب کردی که مدیر این تشکیلات خودش در باز میکنه ؟ من آنروز یکی از روزهای هوار شده ام بود که تا اینطوری میشد همه را می انداختم بیرون . بعد که دیدمت هنوز یخ بودم . صدای آن داریوشی را می شنیدم که روز اول شنیده بودم داریوشی را داشتم می دیدم که مثل همیشه به آخرین مد لباس می پوشید و اودکلن میزد همانرا با تمام مشخصات یک کمی چروکیده تر . بعد گفتی بمن گقته بودی تا چنانی نیا حالا من چنینم و آمدم . داریوش آیا منهم آنروز که آمدی همان بودم که بار آخر دیده بودی ؟ انصاف و عدالت خدا کجاست آخه که تا یکی از برگشت درمی آید آن یکی مان برگشت میشود ؟ هیچ وقت و هرگز چیزی از تو دراینباره نشنیدم . و از تو که هنوز بیشتر از همه یادمه وقتی از جلسه سنگین آن انتخابات نمایندگان دانشگاه آمدم بیرون یقه ات را گرفتم گفتم بیشرف چرا نبودی و گفتی بخدا آمدم و بهت رای هم دادم ! داریوش وقتی من از جلسه انتخاباتی که ده سال بعدش اتفاق افتاد آمدم بیرون میتوانی بفهمی اینرا که ناخودآگاه چشمم دنبال داریوش میگشت . میتوانی بفهمی وقتی یک آدم از موفقترین اتفاق زندگی اش برمیگرده باید چی شده باشه که فوراً همه را پس بزنه دوان دوان بره پیش کیارش ؟ میفهمی اینرا ؟ به یک هفته بعدش تو توی آن دفتر همانقدر کار داشتی که من . اصلاً مگر قرار بود غیر از این باشه ؟ من داشته باشم و تو نه یا تو داشته باشی و من فلان ؟ تو میدانی هر روز آنجا بودنت را من هزار قول و تعهد به مادرت میدادم در پاسخ تلفنهای پنهان و نگرانش ؟ تو میدانی که درست همانروزها من خودم چقدر دلواپس و نگران برای خودم داشتم ؟ و نگو نمیدانم که بخدا فحشت میدم .

داریوش من هیچوقت و تا هنوز هم باور نمیکنم که دو ماه بعدش تو بخاطر یک اغفال کاری و اصلاً من میگویم به هر دلیلی ، من تا هنوز باور نمیکنم آنروزی را که به شکایت آن کثافتی که با رنگ کردن تو از من کرد و تو محکم پشتش ایستادی و من هنوز باور نمیکنم که من و تو در دادگاه مقابل هم قرار بگیریم . تو لعنتی تو کثافت میدانی که هنوز یکی از برگه های مجوز آموزشگاه من هنوز هنوز و هنوز توی کلانتری میدان فلسطینه آنروزی که شما جلسه دادگاه را باختید و قاضی برای تو قرار بازداشت صادر کرد و تو تا همین الآن فکر میکنی به ضمانت همان بیشرفی که پشتش ایستادی آنروز آزاد شدی . داریوش من هنوز آن برگه را نرفتم که بگیرم هنوز همانجا هست . ضمانت خودته داریوش ...

حالا ممد امروز بمن گفت که آمده و تو را دیده . گفت که ازدواج کردی و نمیدانم شاید یک چیزهای دیگری خواست بگه که من قطع کردم و گفتم بعداً . امروز من با تمام این احوال داریوش امروز من بهت حسودی کردم اینرا میفهمی ؟ الآن نمیدانم که چه نمیدانم که چه ها ولی جوری هستم که انگار به مساوات تمام شادیهایم بخاطر تو بخاطر خودم داغونم ...

نمیدنم نمیدانم و نمیدانم ...

امروز من فقط یک وبلاگ دارم داریوش که آنهم نصفش فیلتر شده بخند ! تو به فیلتر شدنهای من در همه چیز و همه جا بیشتر از همه آشنائی نه ؟!

من از تو بخاطر نمیدانم چه هائی معذرت میخواهم داریوش نازنینم و همین ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
*توضیح واضحات به جهت تکرار مکررات برای ذهن کسی که به راحتی میتواند قهرمان شطرنج در پارالمپیک بشود ولی دارد تمام تلاش خودش را میکند که با سرعت ۲ کیلومتر در ساعتی که ذهنش در حال اکتیو دارد قهرمان یک چیزهای دیگری هم بشود که البته خودش هم هنوز نمیداند چه چیزهائی ولی تلاشش قابل تقدیر باید باشد احتمالاً و آن کسی نیست جز کسی که بتنهائی قادر است بجای سه تا طویله خر باشد بنام داریوش سجادی (دست بزنید دست بزنید !)

در امتداد آن بیست دقیقه وقتی که ابراهیم نبوی برای داریوش سجادی حرام کرد

اول : آقای نبوی آقا !

شما کسی هستید که خودتان کمتر از بقیه نسبت به قلمت حق داری که این اصلاً بیراه نیست که اینجوری هم باشد که یک آدم ملی کسی است که این اولین فاکتور او باشد که شکر خدا همیشه همینطور هم بوده ای و فکر میکنم به همین جهت برای آن بیست دقیقه و چند سطری که حرام این خاک بر سر کردی اینهمه به بقیه توضیح دادی ولی ...

با تمام این اوصاف (و ببخش که اینطور میگویم) اگر در همان وقت حتی می نشستی باطبی را هجو میکردی مطمئن باش حق ما به قلمت بیشتر محفوظ میماند و تا این خاک برسر . اینطوری وقتی یک پزشک ملی با حقیرترین بیمار ملی حرف میزند آدم وهمش میبرد که نکند اسم تب خال هم در میان بیماری ها در برود و از فردا مجبور باشیم بخاطر پز تب خال هم برویم شیمی درمانی کنیم ! حرفی که شما میزنی قسم بقراطی است که روز اول نوشتنت خورده ای ولی بخدا تلف کردن سگ نه پزشک میخواهد نه قبله میخواهد نه حتی یک جرعه آب . لااقل میدادی دست چندتا رفتگر که - با نهایت احترام - آنها اگر هیچوقت هیچ چیزی یاد نگرفته باشند اینرا از همه کار بهتر بلدند که چطوری هرچیزی را بگذارند سر جاش ! تقریباً تعدادی از همکاران خود این خاک بر سر دارند همینکار را میکنند و جالب که آنها هم توسط دیگرانی میروند سر جاش ! اصلاً چه حقی داری که با دیدن یک خراش روی بدن یک جزامی ناراحت بشوی ؟ یا چطور این حق را بما میدهی که آنهم یکی دو دقیقه نه بـــیـــســـت دقیقه بشینیم بجای بخیه شدن گوشه ای از تمام پیکر مجروحمان جراحی مغز یک عقب افتاده مادرزاد بخاطر نسبت فامیلی پدر و مادرش را تماشا کنیم ؟ نمیدانم که در آن لحظه در ناحیه پاشنه در دستشوئی چه اتفاقی افتاد که به فکر این خاک بر سر افتادی ولی میدانم که دقیقاً همانجا میتوانستی به فکرهای دیگری بیفتی که آن بیست دقیقه وقتت را بهتر حرام کنی و ما هم چیزی نفهمیم ! اصلاً جنابعالی بیست دقیقه آنجا چکار داشتی ؟! من دارم احساس میکنم که همیشه اینطوری نیست که آدم در حال انجام کاری به چیزی هم فکر بکند بلکه اینهم میشود که آدم اصلاً آدم برود یک کاری بکند که به فکر یک کسی بیفتد ! پس تا اینجا و حداقل دوکار برای همین خاک بر سر کرده ای : تب خال را کشاندی وسط بیماریهای مهم و به کاری کردی که بتوانی بیست دقیقه به این خاک بر سر فکر کنی !

برای ما بیشتر ارزش قائل شو آقای نبوی آقا چون همه دوستت دارند و نسبت به قلمت همه مان محق هستیم . این وسط فقط بفرمائید چرا در آن عکس دو نفره با نیک آهنگ که "پشت به پشت" هم گرفتید این ریختی بودی ؟!

و اما ! با توام خاک بر سر !

نمیدانم که این طلب ببخشش میخواهد یا نه ولی چون من اصلاً بلد نیستم که به هزار علت عین نبوی فحش خواهر مادر را هم به زبان کلانتری بهت بدهم اینست که در همین لحظه دقیقاً اولین چیزهائی که به جاهای پورنوگرافی کس و کارت مربوط میشود و درست همین الآن نوک زبانت است را از طرف خیل عظیمی نایب الزیاره باش و به خودت بگو ! من مطمئنم که تو اگر در همه چیز خرفت باشی که جوامردانه ثابت کرده ای که هستی از این یک بابت مستثنی هستی چون به همین خاطر الآن برای خودت یک کار و بار بخور نمیری داری وگرنه الآن باید میدادیم برایت قلک بشکنند .

من چون حتماً مطمئنم که الآن خیلی خوشحالی چون فکر میکنی نبوی درباره تو یک طنز خیلی باحال گفته اینست که بعضی حرفهایش را از کلانتری به کانال یک برگردان میکنم و حتی اگر خواستی حاضرم به نیت سگ خور برایت زیرنویس هم بکنم !
  1. میفرمایند وقتی دوتا مهندس دارند حرف میزنند یک عمله نمیپرد وسط بگوید دسته بیلم شکسته چون اولاً مدال پارالمپیک شطرنج را ازش میگیرند میدهند به سردبیرش ثانیاً آدم که از اولش مهندس نبوده ! بالاخره در دوران رشدش از چندتا خاکی رد شده چندتا از آن حرفهائی که تو الآن میخواهی با آن مفاله بنویسی یاد گرفته بعد بخدا برای یک مهندس زشت است که همکارش را یاد کوچه خاکی های خودش بیندازد وگرنه تو که جهنم درک آقای حیوانات ! ببین دارم بهت میگم آقا اگر میفهمی ! اینجا عین مهد میماند برای تو هرجا اشکال داشتی خجالت نکش بپرس چون محله ما قبلاً آسفالت نداشت و خیلی خاکی بود ضمن اینکه وقتی آسفالت میکردند هم ما تماشا میکردیم و آسفالت کردن را هم خیلی خوب یاد گرفته ایم !
  2. ما اگر سر هر چیزی گاهاً به خودمان میپریم و اختلاف سلیقه داریم خودمان هم بلدیم چطوری با هم کنار بیائیم تا عین شماها بعد از هر جدل ازمان بوی گه بلند نشود ولی تو ظاهراً بو میکشی ببینی کجا میشود به گه کشیدت تا دوان دوان خودت را به آنجا برسانی ! دیوانه بجای اینکار همین الآن برو در کوچه را باز کن به اولین شماره تلفنی که دیدی زنگ بزن درست بودن شماره را من برایت تضمین میکنم هیچ چیزی هم نمیخواهد بگوئی فقط آدرس بده و برو سر کوچه وایسا ! بقیه کارها ظرف کمتر از همان بیست دقیقه نبوی انجام میشود ضمن اینکه نبوی فقط عادت دارد کاری بکند که بوی عطر و گلاب بلند بشود و این خیلی فرق دارد با کارهائی که گلاب به روت بوی تو را میدهند !
  3. باز که وایسادی داری اینرا میخوانی مگه بهت نمیگم برو زنگ بزن ؟!
  4. وقتی آدرس میدهی اسمت را یا نگو یا عوضی بگو چون اینطوری نمی آیند و تو را چشم انتظار سر کوچه میکارند و این خیلی بدتر از خود کاری است که برای انجامش می آیند اگر میفهمی اصلاً فرق این چیزها را !
  5. آنجائیکه میبرندت تخلیه چاه است فرق میکند با دفتر کیهان گفتم اینرا حتماً بهت بگویم یکوقت عوضی آنجا نمانی که بشود فرار مغزها چون ما درباره این چیزها مطلب مینویسیم بعد که تو هم شامل حرفهایمان بشوی مجبوریم ننویسیم حق یک عده خیلی زیادی ضایع میشود !
همین ...
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
امروز بیست و دوم تیر است و ۱۳ سال پیش امروز من با چندتای دیگه شده بودیم یه گروه نمایش که الآن که ساعت دور و بر ده شب است همین موقعها بود که نشسته بودیم داشتیم فکر میکردیم اسم گروهمان را چی بگذاریم . آنموقع من دانشجوی عمران دانشگاه مازندران بودم هنرجوی ادبیات داستانی صدا سیما هم بودم ولی خودم اصلاً انگار یه ور دیگه ای بودم !

من بخاطر موقعیت تحصیلیم (که همیشه خیلی هم انگار برام مهم بوده !) در مازندران بودم و آنجائیکه اول از همه بودم بابلسر بود . من ترم دوم عمران را میگذراندم و آن تابستان احتمالاً خیلی دنبال شر میگشتم چون واحد تابستانه هم برداشته بودم که آخرش هیچکدوم رو حتی نرفتم که امتحان بدم ولی در تمام مدت در همان مازندران هم بودم ! اصلاً یهوئی اینقدر دور و برم شلوغ شده بود که حساب همه چیز از دستم در رفته بود . کاری که من آنروزها نتوانستم انجام بدم اولویت بندی قضایا بود به همین دلیل خیلی از کارهام رفت زیر سایه یه کارهای دیگه ای و چون همیشه در کل زندگی من هیچی به هیچ جا هیچ ربطی نداشته اینبود که باور کنید من شاید اواخر همان تابستان بود که تازه یادم افتاد اوی عمو ! واحد هم داشتی ! شاید هم ایرادی بهم نبود زیاد چون هم یه چغله بچه بودم که به زحمت خودمو بیست ساله قالب میکردم به این و اون هم اینکه اصلاً انتظار چنین پیشامدی رو آنهم در مازندران نداشتم .

حالا من یک گروه تاتر داشتم که اعضایش را حتی به زحمت میشناختم ولی در مدت خیلی کوتاهی حسابی با هم صمیمی شده بودیم که البته میگفتند این از مواهب وجود مبارک ما است در منطقه ! یه همچین وقتی نشسته بودیم لب رودخانه زیبای بابلسر و اولش گفتیم اسم گروه رو بگذاریم ایران بعد یکی گفت آریا من گفتم ها این خوبه . و گروه آریا از اونجا شروع شد و شروع کرد . من واقعاً کسی رو آنجا نمیشناختم یا مدت زیادی نبود که آشنا شده بودیم ولی اینقدر جو اون شهرهای بابل و بابلسر و ساری و غیره و ذلکش بسته و محدود بود که من در اولین قدم متوجه شدم که اولین اشتباهم در اینجا میتواند آخرین اشتباه منهم باشد ضمن اینکه با توجه به وجود امام جمعه مرحوم و معزز آنموقع بابل که نماینده ولی فقیه در استان هم بود تاوان سختی هم باید بپردازم . تاوانی که بارها در آنجا پرداختم ولی نمیدانم چرا اصلاً در برابر چیزی که بدست آوردمش برام سنگین نیومد انگار !

برای من حکم ریاست انجمن نمایش و هم حکم عضویت در هیئت امناء داده بودند از مرکز هنرهای نمایشی که من تا دم آخر بی نهایت به هردو وفادار ماندم و برام مقدس بودند و هنوز هم هستند . پیش از آن من فقط اینطور شنیده بودم که آنجاها خانمی بنام عارفه عباسی ظاهراً هست که تحصیلات آکادمیک داره با کلی سر و صدا و کشته مرده و حسابی استاد و کار بلده . من روز معارفه ام عارفه را بار اول دیدم . خیلی واردتر و خیلی جدی تر از آنی که شنیده بودم جوریکه با وجود تمام محدودیتهای آنجاها باز هم هر جوری بود کارش رو حتماً به انجام میرسوند ولی نظام زن کش ما و خصوصاً خصوصاً خصوصاً در مازندران هیچوقت به عارفه اجازه داشتن عنوان اداری نداده بود . بعد از جلسه معارفه هم یه بابائی از نمیدونم اداره کل کجا اومده بود بعنوان ناظر و فلان که بعداً گفت و رفتیم نشستیم و من اونجا فهمیدم که اوه اوه اوه این عارفه و یکی دیگه بنام عبدلله جبیب زاده حاضرند اینجا هر اتفاقی بیفته ولی سر به تن من نباشه ! و شما این حبیب زاده رو بیاد داشته باشید . یه جورائی هم حق داشتند چون منکه اونجاها کار نکرده بودم ولی اینا خودشونو همونجاها کشته بودن بعد حالا اختیار همشونو داده بودن به من ! اصلاً همه کارهای ما همینجوریه نمیدونم چرا !

من خیلی زود اونجا با همه رفیق شدم جز رئیس یه اداره در یکی از شهرها که حالا بماند و بینمان رابطه متقابل سر به تن نباشد عجیبی حکمفرما بود ! منهم که هی گیر میدادم میپیچیدم به پر و پاچه اش ! رئیس اداره قبل از اون انگار قدم من براش خیلی نحس بود چون من یه بار رفته بودم تو آمفی تاتر اداره اش دیده بودم پرده سن رو تازه عوض کردن ولی جنس پارچه انگار که از جوراب گیپور باشه ! توی دلم گفته بودم بابت تعویض پرده این آمفی تاتر یارو کلی گیرش اومده حتماً ! بعد ندای دل ما به غیب رسید و یهو یه روز چندتا ناشناس اومدن گفتن بیا اینجارو امضاء کن ! منهم باور کنید بخدا قسم میخواستم بزنم بیرون برم سیگار بخرم اصلاً هم حوصله سر خرهای اینچنینی که میگن بیا امضا کن تا من بگم چرا و یکماه جنجال بشه رو نداشتم ! اینشد که دقیقاً همون بار بدون اینکه نگاه کنم پای برگه رو امضاء کردم و وقتی برگشتم اداره دیدم تو دبیرخونه میگن نبودی حاج آقا فلانی گفت ازت خداحافظی کنیم امیدوارم که باز ببینمش ! به همین سرعت ! و این یک شروع تازه بود برای من که حس کرده بودم پس میشه اینجاها یه کارائی هم کرد .

روزی که من رسماً پشت میز امارتم نشستم یهو دیدم سه هزارتا نامه و بگیر و ببند برام اومد که انتخاب بجا و شایسته شما را ... ! نکته خیلی جالب این بود که میدیدم هر نامه دقیقاً در یک سر برگ جداگانه و به اسم یک گروه پر افتخار هنری و جالبتر اینبود که "محض اطلاع بنده" کارتهای عضویت اعضاشون رو هم با نامه داده بودند که یعنی کارت عضویت گروه ما این شکلیه تو هم بدون سگ خور ! دیدم انگار در این استان لاله خیز همه چیز بد جوری باید سر و ته باشه ! این شد که یه روز دادم یه فراخوان عمومی بزنن که آقا "در تمام منطقه" هرکی هر جور دار و دسته ای داره بیاره برای "نشست صمیمانه" ! اونروز چندتا خبرنگار هم بطور کاملاً خود دعوت آمده بودند و شاید من اگر میتوانستم پیامد آن جلسه را بعد از کاری که میخواهم بکنم تا حدودی در آن دیار غربت متصور باشم حداقلش میشد اینکه خبرنگارها رو تو سالن راه نمیدادم . اونجا رفتم گفتم تمام این منطقه فقط یک مجموعه رسمی و قانونی هنری داره که اونم مائیم و به اعضاء بعد از احراز صلاحیت "کاری" کارت شناسائی واحدی میدیم پس هرکی هرچی از این کارتها و سر برگها و انواع و اقسام مهر داره یا بیاره بگذاره روی میز من یا پاره کنه بریزه دور یا از فردا جوابگوی نیروی انتظامی هم باشه چون من دقیقاً همین امروز نامه زدم همه رو باطل اعلام کردم . بعد هم هر هفته پنجشنبه عصر به تعداد معین اعلام میکنیم که بیان در تمام زمینه هائی که حتی فقط فکر میکنند که بهش علاقه واقعی دارند بدون نیاز به هیچ مدرک و سند و دلیلی مصاحبه بشن تا درباره عضویتشون تصمیم بگیریم .

وقتی من اینو اعلام کردم دقیقاً متوجه شدم که خیلی حرف عجیب غریبی در اون دیار زده ام چون بعدش دیگه تقریباً صدا از هیچکس درنیومد و این اصلاً نشانه خوبی نبود . فقط آخرش چندتا از علاقمندان که تا آنموقع بخاطر اینکه فک و فامیل هیچکی نبودن پشت در نگهشون میداشتن خوشحال شدن که وضع فرق کرد . و بعد هم یکی از روزنامه "بشیر مازندران" اومد یه سوال حیلی خنده دار کرد : حالا ما چی تیتر بزنیم ؟! گفتم بزن نحوه عضویت تمام این به اصطلاح اعضاء تمام گروههای فرهنگی مورد بررسی مجدد قرار میگیرد نقطه ! فرداش رئیس اداره منو خواست و من اونموقع از مرکز هنرهای نمایشی هنوز بهم نگفته بودن که روسای ادارات برای تصمیم گیری درباره ما دارندگان آن احکام طلائی هیچکارن وگرنه همونروز لابد برخوردم باهاش خیلی فرق میکرد ! یارو گفت شما نیومده شمشیر دو دم علی بستی که ! چیزی نگفتم و رفتم . و درست تا یکماه من هر روز باید جواب هزار نفر رو خصوصاً از طرف نماینده یکی از شهرها در مجلس (که ضمناً ایندوره هم به سلامتی رفت اون تو و اسمشو هم نمیگم ولی در مجلس پنجم بهش میگفتن نمره انضباطش شده ۲۰ چون هرگز هیچ نطقی نکرده با هیچ چیزی هم نه مخالف بوده نه موافق !) می بودم که آقا چرا اینطوری و از شما انتظار فلان داریم و بیسار با اون شلوار لی که می پوشیدم و از روز اول انگار تیغ بود تو چشم همه ! چیزی که من خودم بعداً متوجه شدم اینبود که اون کارتهای عضویت و اون مهرهای با ارزش چقدر در امور روزمره تمام مردم منطقه کاربرد داره مثلاً تو یکیش نوشته : دارنده این کارت خیلی آدم مهمی است و اصلاً همه کاره هم است لطفاً اگر کمیته او را با دوست دخترش میگیرد هردوتا را ول بنماید چون میشود نوه عموی نماینده مجلس که البته فامیلی همه فامیلهایش را توی این کارت نوشته ایم ! با تشکر وزیر ارشاد !

و که هی ی ی ی ی ...

که من همینجوری بخوام بگم تا سالها حرف دارم برای گفتن و اینکه حالا شاید بعداً باز هم دراینباره گفتم . این وسط اون عبدلله حبیب زاده که گفتم اسمش یادتان باشد آقا ما خاری بودیم به چشم خودش و جد و آبادش که به تمامی ادعای کدخدائی دهاتی را داشتند که خرابه اش را تحویل من داده بودند و دیگه کاری نموند که برای سرنگونی من بدبخت نکرده باشه ! نکته خیلی جالب اینبود که مراحل رشد هنری این بزرگوار با اسمش رابطه مستقیم داشت اینطوری که وقتی یه کمی حس کرده بود آدم هنرمندیه اسمشو از عبدلله گذاشته بود "مسعود" و بعد که احساساتش بیشتر فعال شده بود رفته بود اداره ثبت که فامیلیش رو هم بگذاره "هنرمند" ! بخندید ها بسیار زیاد فراوان ! بعد هم رفته بود تو چاپخونه یکی از کس و کارهاش برای خودش سربرگ چاپ کرده بود و زیرش نوشته بود : مسئول انجمن نمایش ... عبدلله حبیب زاده و خنده دار تر از همه اینها اینکه پای همان نامه را با فامیلی "هنرمند" امضا میکرد ! آن سر برگها را رئیس احمق اداره ارشاد بابلسر پیش من لو داد که شعورش نمیرسید وقتی که من یه جای دیگه ام و به هر دلیلی از بابلسر و اداره ارشادش دورم و یکی از فرصت استفاده میکنه که زیر آب منو اونجا بزنه نباید همون نامه رو بذاره کف دست من چون ممکنه این وسط یکی سر و ته بشه یا اگر نشه لااقل بخاطر چاپ سر برگ و ساخت مهر جعلی انجمن نمایش من بدجوری کار دستش بدم کاری که هرگز و تا آخرین روز دیگه خودش هم مطمئن شده بود که من نه فقط با اون با هیچکس نمیکنم و نکردم هم ...

این همان نامه است که فتوکپی اش را لای معدود یادگارهای آنروزهام پیدا کردم :

( امضاء رو دریاب ! )

اگر خوانا نیست اینطور نوشته :

به : ریاست محترم اداره ارشاد اسلامی شهرستان بابلسر

سلام علیکم

احتراماً به عرض میرساند آقای علیرضارضائی مورد تائید و شخصی مفیدی برای آینده انجمن نمایش با توجه به خصوصیات نامبرده نمی باشد لذا "عاجزانه" (!) خواهشمند است صورتی اتخاذ نمائید تا فوق الذکر در امور هنری این شهرستان سهمی نداشته باشد ٪

شهدا فراموش نشوند

توجه : ما باید به مقدسات این نظام احترام بگذاریم

( من چقدر دلم میخواد الآن بچه محلهاش و کلاً هر کسی که اونجا اونو میشناسه این نوشته رو بخونه ! )

یاد اون ایام خیلی بخیر بخدا ...

 |+| نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh

مژده ! .......................................................................................... مژده !

اطلاعیه خیلی فوری و مهم برای خوشحالی رانندگان تهرانی !

احتراماً بدلیل اینکه چراغهای راهنمای چهار راه ایرانپارس - جنت آباد الآن دو شب است که در همین ساعت بدلیل قطع برق از هر چهار طرف خاموش میباشد بدینوسیله ما که خودمان یکی از رانندگان تهرانی میباشیم و همین الآن از محل حادثه برگشته ایم ضمن تبریک این پیروزی بزرگ به کلیه رانندگان تهرانی علی الخصوص کسانیکه یک مقداری هم اهل گاز و گوز میباشند اعلام مینمائیم که فرصت را از دست نداده و چون خاموشی چراغ خوابهای راهنمای تهران در نصف شب هم غنیمت است همین الآن برنامه های کاری خود را حداقل به مدت یک هفته جوری تنظیم بنمایند که تماماً در همین ساعت هی از چهار راه جنت آباد رد بشوند و بلکه اگر خیلی حال داد از هر چهار طرف چهار راه چهار دقعه رد بشوند چونکه ما خودمان اینرا امتحان نمودیم آقا یک مزه ای داد که نگو !

در حال حاضر در چهار راه مذکور سگ صاحبش را نمیشناسد و چند نفر هم که با ماشینهایشان از هر چهار طرف به هر چهار طرف دیگران مالیده اند در حال کتک و کتکاری شدیدی میباشند که نیاز به هرگونه سینما رفتن در روزهای پایانی هفته را کاملاً از بین برده لیکن به رانندگان محترم آوردن تخمه و چسفیل سر چهار راه اکیداً توصیه میگردد !

هم اکنون چهار راه مذکور از وسط میدان انقلاب نیز شلوغتر بوده و چند نفر از پاسبان یاران پلیس بطور مردمی سعی در حل معضل ترافیک حاصله را داشتند که توسط رانندگان گمنام امام زمان بشدت کتک خورده و الآن در یک بیمارستانی چیزی در حال شکسته بندی هستند !

آقا نصر و من الله و فتحٌ قریب بشدت ..... ما رفتیم که یه هشت تا دور دیگر در آنجاها بزنیم !

عشق است !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
..............................

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh

برای ۱۸ تیر


این چهره کثیفترین کسی است که مطمئناً من و تمام کسانیکه آنروز یادشان می آید و خصوصاً بچه های دانشجو تا آخر عمرمان فراموشش نمیکنیم . سردار نظری فرمانده انتظامی تهران که بعد از ماجرای کوی دانشگاه تبرئه شد و فقط بعدش بما لطف کردند و عوضش کردند همین ...

صادق هدایت میگوید بعضی زخمها هیچوقت خوب نمیشود بلکه عین خوره تا آخر عمر روح آدم را میخورد . اتفاقی که باعث وقوع آن حادثه وحشتناک ۱۸ تیر شد تقصیر هرکی بود تقصیر دانشجوها نبود .  بدبختها در آنروزها فقط یک غلط اضافه کرده بودند و آنهم اینکه به اشتباه حس میکردند میتوانند حتی آلوده ترین هوا را هم یک کمی تنفس کنند . و شد اینکه هوای آلوده همان یک ذره نفسشان را هم گرفت . هیجان و ماجراجوئی اگر مال دانشجوئی آدم نباشد پس مال کی است ؟ من کاری به آن آدم مضحک ندارم که روح ماجراجوئی را در جامعه القاء کرد تا محبوب بشود وقتی که شد رفت سازش کرد . بدتر از این بوگندوی ۷۰ سانتی او هم همه جا راه می افتاد و میگفت افشا میکنم ، میگویم ، ال میکنم ، بل میکنم ..... و هیچ گهی نخورد درحالیکه خیلی کارها میتوانست بکند . من صادقانه بگویم خیلی از بچه هائیکه در کوی دانشگاه تهران بخاطر تجمع اعتراض آمیزشان به توقیف روزنامه سلام به طرز خفت باری کتک خوردند تا پیش از آن حتی نام آن روزنامه و آن بد روزنامه نگار موسوی خوئینی ها را هم نمیدانستند . هیجان مال آنروزها بود کتکاری مال خیلی وقت پیش بود ولی آنروزها از لباس رودربایستی بیرون آمده بود خیلی چیزها مال آنروزها بود ولی خفت مال هیچوقت نبوده و نیست . وقتی خاتمی بعد از ماجرا در محل حاضر شد و گریه کرد دلم میخواست جرش بدم . خدا را شاهد میگیرم که این حرف الآنم نیست . همانروزها میخواستم جرش بدم . من تمام قضایا را از روز ۱۹ تیر به چشم خودم و از نزدیک دیده ام . فقط باید خاتمی را جر میدادیم همین . فقط همین ...

یک چیز آنروزها خیلی قشنگ بود و آن اینکه به تمام چیزهائیکه تمام دنیا گریه میکردند ما میخندیدیم . حتی به واژه اختراعی مسخره خاتمی و آن برادر چلغوزش که از مطب و تشخیص تب مالت از روی گه مریض شده بود سیاستمدار و آن "جامعه مدنی" . هیچوقت هیچوقت و هیچوقت فراموش نمیکنم انتخابات مجلس ۷۸ را که خودم در یک جائی سرپرست چندتا ستاد انتخاباتی یک گاومیشی بودم که با نهایت شرمندگی باید تا همیشه عمرم به خودم بگویم که من بخاطر خیلی چیزها به آن آدم "بدهکار" بودم و اخلاقاً پیش خودم خجالت میکشیدم اگر نمیرفتم و در میدان انتخابات کاری از دستم برمی آمد و براش انجام نمیدادم . و هیچ نامردی آنروز پیدا نشد که بمن بگوید آخه تو حالا دارد یکسال میشود که از بهترین موقعیت بودن اجتماعی ات خودت استعفا کردی رفتی بیرون که آخرش به لجن نشینی دیگه اینکار برای ادای چه دینی از تو است . هیچ نامردی پیدا نشد که بمن بگه احمق اینهمه ازت استفاده کردند تو هم حالا یکبار از یکی استفاده کردی حالا نرو خودت رو براش جر بده بابا اصلاً بگو ...لقش . نگفتم . یا شاید نتوانستم بگم . خدا را به محمدش قسم میخورم آن غروبی که چهار راه کوکاکولا بودم و فرصت شده بود که روزنامه بگیرم و اسامی رد صلاحیت شده ها را بخوانم وقتی خواندم باور میکنید که گریه کردم ؟! همینطور وسط خیابان زدم زیر گریه . های های گریه . نمیدانم چرا اینقدر دلم از آن تهش سوخت . نمیدانم دلم اصلاً برای کی سوخت یا شاید برای خودم سوخت که آنروزها عین بقیه کمی به ایجاد تغییرات امیدوار شده بودم و به هزار دلیل حق خودم میدانستم که این تغییر برای من هم ایجاد بشود . حق خودم ؟ چقدر ابله بودم و اینرا هم هیچکس بمن نگفت . آنشب تمام راه خانه ام را همینطور پیاده آمدم و در تمام راه در تمام گوشه گوشه آن روزنامه و هرجایش که میشد به این و آن فحش و دری وری نوشتم ...

آنروزها به همه چیز میخندیدیم . من جائی در اداره ای چهار سال میشد که داشتم کار میکردم و آنموقعها گاهاً که ازم سوال میشد چرا فلان کار را کردی و من نمیخواستم جواب بدم خیلی که توی رودربایستی گیر میکردم میگفتم دیدم جامعه مدنیه ما هم اینکار رو کردیم ! و اینکه گروه فشار عجیب مد آنروزها بود . یادمه یکبار خواستیم کنسرت بگذاریم درست در روز اجرا رئیس اداره رسماً و دقیقاً اینطور اعلام کرد که "اگر وزیر هم بیاد" من مجوز اجرای این برنامه را یکطرفه و لااقل برای امشب لغو میکنم فاکسش را هم میفرستم برای نیروی انتظامی و بسیج و هزار جای دیگه . شوک عجیبی بود خصوصاً که فرصت نداشتیم به مردم اعلام کنیم که آنروز آنجا نروند . گیر کرده بودم . ساعت ۸ شب اجرا داشتیم و من واقعاً درمانده حوالی ساعت ۶ با بچه ها رفتیم محل اجرا . اسم خواننده آن کنسرت بماند چون اجازه ای برای این بازگو ازش ندارم . بهش تلفن کردم گفتم نمیگویم کار کنسل شد ولی نیا و حتماً در دسترس باش. رفتیم دیدیم هزار هزار نفر آنجاست . بعضیها که منرا میشناختند یا بقیه را میشناختند با قیافه های پرسشگر می آمدند جلو چون همه حس کرده بودند که هوا خیلی سنگین است . هرچی مردم بیشتر می آمدند من درمانده تر میشدم . خدایا چه کنم ؟ بخداوندی خدا که چیزی که میگویم را کمک خودش میدانم که یک اتفاق خیلی ساده ورق آنروز را عوض کرد . اینکه همانموقع یکنفر آدم درب و داغون با یک موتور قراضه داشت رد میشد با دیدن تجمع مردم بدبخت وایساد که بیینه چه خبره ! ناگهان مردم چنان هجومی بهش بردند که آن "خبرچین گروه فشاری ها" را بزنند که من مطمئنم آن بدبخت هنوز نمیداند آنروز چرا با تمام وجود فرار کرد ! اتفاقی که برای من باید می افتاد فوراً افتاد . تمام بچه ها را فرستادم لای جمعیت گفتم اصلاً چرا راستش رو نگیم ؟! گفتیم آقا این فشاری ها نمیخواهند بگذارند امشب کار اجراء بشه ! به همین راحتی ! حتماً میدانستم که آن گوسفندی که آنروزها رئیس اداره مان بود اگر خودش شخصاً برای سرکشی نیاد اونجا بچه اش می افته ! حالا هرچی دیرتر می آمد برای ما بهتر بود ! مردم بیشتر آماده میشدند که لهش کنند ! وقتی آمد دیگر یک اشاره کافی بود ! و بعد آخر شب و در پایان اجرا من خودم رفتم روی سن رسماً به مردم اعلام کردم که ما خالی بستیم و ببخشید ولی همچین خالی پرتی هم نبستیم چون اگر آن آدم را شما حدود دو ساعت "غنیمت" نمیگرفتید آنوقت قسمت دوم برنامه که ما بجای قسمت اول گفتیم حتماً اتفاق می افتاد ! فردای آنشب هم عین یکی از بقیه روزهای معمولی کارم  در آن اداره "به اتهام سرقت لوازم واحد سمعی بصری اداره" بازداشت شدم ! به همین راحتی ...

تف ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
اینجانب افشا مینمایم است !

* البته ما هیچوقت قصد نداشتیم که مالیات بر درآمد خیطی را نقداً دریافت بنمائیم لیکن از وقتی که قرار شده همه همدیگر را افشا بنمایند ما هم پیش خودمان گفتیم چرا ما ننمائیم ؟! این شد که در اینجا دست به یک افشاگری گسترده وبلاگی زده تا از این طریق افشا شدگان را بهتر بنمائیم !

  1. نظر به اینکه در حال حاضر همچنان یک سر ریسمان وبلاگهای اینجانب در بلاگفا بندیده میباشد اینجانب به کلیه کسانی که طی روزهای گذشته ابتدا از طریق کامنت و سپس ایمیلهای فدایت شوم با ابراز نگرانی شدید نسبت به وارد آمدن آسیبهای عدیده به وبلاگهای اینجانب سعی در هک نمودن اینجانب و آن جانب و چند جانب دیگر داشتند عرض مینمایم که البته اطلاعات ما از وب نویسی همانقدر میباشد که اطلاعات احمدی نژاد از ریاست جمهوری ! لیکن با همین اطلاعات بسیار اندک حداقل این را بلد میباشم که با قرار دادن یک وبلاگ ایضائی در کنار وبلاگهای خودم جلوی اینگونه اعمال منافی عفت شما هکرهای محترم را بشدت بگیرم ! بنده در یک افشاگری مهم دیگر که طی چند روز آتی انجام خواهم داد آدرس وبلاگ ایضائی خودم را نیز افشا مینمایم و مفصلاً درباره نحوه کشف هکرها از این طریق افشاگری خواهم نمود لیکن در اینجا جا دارد تا مدیریت بلاگفا از اینجانب بشدت تقدیر بعمل آورد که طی روزهای گذشته با همکاری شدید بنده وبلاگ چند هکر محترم را به درک واصل نمود ! ضمن اینکه در این رهگذر ما بعد از یک قرن یک کمی از بلاگفا خوشمان آمد درصورتیکه قبلاً مدعی بودیم که بلاگفا عین کسی است که چترش را به آدم قرض میدهد بعد موقع بارندگی آنرا از آدم پس میگیرد درحالیکه الآن هم همان اعتقاد را داریم !
  2. در همین راستا به کسانیکه متصورند چون ما به بلاگ اسپات نقل مکان نموده ایم پس از اخبار بلاگفا بی خبریم باید عرض کنم که بنده فقط یکی از شش وبلاگ خودم را به محیط بلاگر برده ام که این دقیقاً یعنی پنج وبلاگ فعال دیگر اینجانب همچنان در بلاگفا موجود میباشد که از آن تعداد دوتایش معرف حضور همگان است لیکن سه تای دیگر را با اینکه تعداد زیادی خواننده مشترک هم دارد عمراً کسی نمیداند که مال ما میباشد ! اینجانب در افشاگری دوم خودم آدرس حداقل یکی از آنها را نیز برملا خواهم نمود چونکه دلم میخواهد ! اینک به کسانیکه در اینجا از ما میپرسند خب منظور ؟ باید بگویم که اولاً تو ظور ثانیاً این یعنی اینکه ما اخبار بلاگفا را بطور لحظه به لحظه همانقدر دقیق داریم که اخبار ریاست جمهوری را لذا لطف بفرمائید از ارسال ایمیلهای خبری شامل چاخان ترین خبرهای دنیا برای اینجانب خودداری بفرمائید چون ما بعد از روئیت تیتر اینگونه ایمیلها نمیدانیم چرا بطور خودکار دستمان روی گزینه delet قرار میگیرد و با یک اشاره لطیف روی موس کل زحمات شدید شما وارد سطل آشغال میشود ! در اینجا منظور بنده به هیچوجه ایمیلهای خبری و تبلیغاتی خصوصاً از جانب سایتهای محترم خبری نمیباشد لیکن اگر آن دوستان نیز محبت بفرمایند بجای ارسال هر روزه کل سایتشان به آدرس ایمیل اینجانب فقط تیتر خبرها را ارسال بنمایند ممنون خواهم شد چون محاسبه کردم دیدم خواندن فقط یک خبرنامه همانقدر زمان میبرد که نوشتن کل مطالب مندرج در کل وبلاگهایم از اول تا حالا ! لذا بیم آن میرود که با مشاهده دوباره اینگونه ایمیلها دست اینجانب مجدداً بطور ناخودآگاه روی گزینه delet قرار بگیرد و شرمنده دوستان بشوم !
  3. ما البته اولش که میخواستیم این چیزها را بنویسیم تعداد موارد خیلی زیاد بود لیکن الآن نمیدانیم چرا هیچکدام از موارد یادمان نمی آید احتمال دارد که خالی بندی چیزی بوده باشد لذا در اینجا دیگر افشاگری وبلاگی ننموده میرویم تا یک کمی افشاگری مدنی بنمائیم !
  4. همین !
  5. همین دیگه ! هیچی تمام شد بروید خونه !
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387   توسط علیرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
 
  بالا